Slide 1
شهیدان کرمی
شرح زندگی،خاطرات وعکس های شهیدان زمان واحمدرضا کرمی



میعادگاه شهدا و رزمندگان لرستانی پادگان شهید شفیع خانی، یادگار دلاوران تیپ همیشه قهرمان ۵۷ حضرت ابوالفضل (علیه السلام) کاملاً تخریب شد.

ای گران جان خوار دیدستی مرا

 زانکه بد ارزان خریدستی مرا

هرکه او ارزان خرد ارزان دهد

“گوهری، طفلی به قرصی نان دهد”



ساعت 2 بعد از ظهر دوم مرداد 67 بود که ناگهان آتش بسیار سنگین دشمن از طرف سرپل ذهاب همه ما را زمین گیر کرد. آتش روی ارتفاع و گردنه پاتاق و روستای قلعه رفیع و شیارهای منطقه اجرا می شد.

آتش حدود 45 دقیقه ادامه داشت که زمان خیلی زیادی بود. ساعت 3 بعد از ظهر بود که آتش فروکش کرد.داریوش مرادی و مرتضی رنجبر مسئول تخریب لشکر و زمان کرمی از بچه های تخریب با یک خودرو به سمت دیدگاه رفتند تا اوضاع را بررسی کنند. من هم تصمیم گرفتم گردان حمزه را آماده عملیات کنم. بعد از چند دقیقه صدای حرکت تانک و صدای رگبار دوشکای تانک توجه ام را جلب کرد. بچه ها در حال حرکت روی جاده آسفالته به سمت پل ماهی بودند که متوجه عقب نشینی نیروهای خودی می شونند. اهمیتی نمی دهند و جلو می روند. تا در یکی از پیچهای جاده مستقیم به ستون در حرکت منافقین و عراقی ها برخورد می کنند. خودرو توسط داریوش متوقف می شود. بچه ها به سرعت پیاده می شوند. درگیری تن به تن بسیار نزدیک شروع می شود و بعد از لحظاتی زمان کرمی و داریوش مرادی در یک رزم مردانه نابرابر هدف تیر شقی ترین انسانها قرار می گیرند و به شهادت می رسند.ساعت 5/3 بود. تصمیم گرفتم با چند نفر از بچه های اطلاعات و ابراهیمی به سمت خط برویم.دیدم تانک های خودی به سرعت در روی جاده در حال حرکت به عقب هستند. خودرو را کنار زدم و پیاده شدم. متوجه شدم که در پیچ پایین جاده ستون نظامی نفربر و تانک به سمت ما در حرکت است. در اولین واکنش رگبار یکی از آن ها به سمت ما شلیک شد. چند هلی کوپتر کمی عقب تر ستون را پشتیبانی می کردند. لحظاتی نگذشت که چند فروند هواپیمای عراقی گردنه پاتاق را به شدت بمباران کردند. یکی از نیروهایی که از طرف کرند به سمت پاتاق آمده بود، گفت که یکی از هواپیماهای عراقی چند دقیقه پیش بمب شیمیایی روی جاده ریخت.کنترل پاتاق برای ما و برای دشمن اهمیت زیادی داشت.کنترل گردنه در دست نیروهای دژبان لشکر 81 زرهی ارتش بود. با این که تعداد نفرات مان کم بودند اما در لحظات اول سعی کردیم چند دقیقه آن ها را در پیچ پایین گردنه متوقف کنیم. نیروهای ارتش قبل از گردنه دو دستگاه تانک مستقر کرده و آماده شلیک بودند. که یک موشک از هلی کوپتر و یا هواپیماهای دشمن به سمت تانک خودی آمد و چنان وضعیتی ایجاد شد که تا چند دقیقه زیر دود و آتش بودیم. حمید ابراهیمی را صدا زدم و گفتم که سالم هستی؟ وقتی صدای او را شنیدم. تانک آتش گرفته بود. از حمید خواستم خود را روی جاده و تانک کنار بکشد. چند دستگاه خودرو هم کنار جاده بود که من و بقیه بچه ها سوار آن ها شدیم و خود را به روی گردنه رساندیم.یک نفر از بچه ها را دیدم که یک دستگاه بی سیم پی آر سی پشت خود بسته بود. او را نمی شناختم. از او خواستم اگر ممکن است چند لحظه اجازه دهد تا یک تماس ضروری بگیرم. اجازه داد. با بی سیمی که در اختیارم بود با فرمانده گردان حمزه تماس گرفتم. گردان حمزه داخل شیار پاتاق بود و پوشش درختان آن موانع می شد که وضعیت روی جاده را ببینند. سیدابوالقاسم موسوی فرمانده گردان حمزه گفت که داخل شیار هستیم. تمام نیروها را آماده و به خط کرده ام. اما چون با شما ارتباطی نداشتم، نمی دانستم بایستی چه کنم. گفتم: سید می دانید ما کجا هستیم؟

گفتم: سید ما الان درست بالای سر شما روی جاده و روی گردنه هستیم. جاده محل تردد شما به سمت پاتاق بسته شده است و دیگر نمی توانید از آن استفاده کنید. پس سعی کنید بچه ها را از طریق شیار محل استقرار به سمت پشت پاتاق و از آن جا به سمت «سرخه دیز» و از طریق روستای «شیره چقا» در حوالی جاده کرند به عقب بیاورید.

چند دقیقه بعد ستون گردان حمزه را دیدم که از همان مسیری که به آن ها آدرس دادم به سمت عقب می روند.هر جایی که منافقین را متوقف می کردیم، یک یا دو تانک به سرعت به سمت ما حرکت می کردند و چون ما فقط کلاشینکف داشتیم و در مقابل هجوم تانک ها کاری از پیش نمی بردیم. سرانجام گردنه پاتاق به دست دشمن افتاد. دویست متر از گردنه پاتاق عقب آمدیم.یکی از بچه های اطلاعات به نام صحبت اله سوری با یک بی سیم همراه به طرف من آمد. چند لحظه در کنار هم بودیم که بی سیم صدا می زد: حمید... سوری گوشی را به من داد و گفت که فرمانده لشکر است. گفت: حمید کجایید.گفتم: حوالی پاتاق.گفت: کدام طرف پاتاق. آن طرف پاتاق هستید یا این طرف؟

 گفتم: حاجی ! پاتاق تمام شد. ما الان این طرف پاتاق هستیم.

رسیدند بچه ها به سرعت پیاده شدند به دستور فرمانده لشکر آن ها را به سمت یکی از تپه های کنار جاده که حدود 300 متر فاصله داشت هدایت کردیم. هنوز کاملاً به تپه نرسیده بودیم که ستون زرهی دشمن از موازات ما گذشت. در واقع ستون دشمن گروهان را پشت سر گذاشت. یک جیب فرماندهی ارتش از راه رسید. فرمانده تیپ 2 لشکر 81 زرهی کرمانشاه بود. او با فرمانده لشکر ما احوالپرسی کرد و مشغول چاره جویی شدند.به سرعت به سمت لشکر برگشتم. دیدم حاج نوری و فرمانده تیپ ارتش آن جا نیستند. با حمید ابراهیمی از یکی از شیارها و کنار درختان به سرعت به سمت پیچ بعد آمدیم. حسن رستمیان از بچه های اطلاعات را دیدم. گفتم: حاجی فرمانده لشکر کجاست؟

گفت: گویا او هم همراه حاجی بود مجروح شده، آن ها خودشان را از جاده کنار کشاندند و به داخل شیار سمت چپ جاده که درختان زیادی داشت رفتند.بعد فهمیدم که فرمانده لشکر از ناحیه پا به شدت مجروح می شود و کتف سوری هم تیر می خورد.وارد شهر کرند شدیم در قسمت خروجی کرند به اسلام آباد درگیری تن به تن و بسیار نزدیکی بین نیروهای خودی لشکر 57 ابوالفضل با منافقین آغاز شد. 3 نفر از منافقین که از نیروهای پیش رو و فرماندهان آنها بودند توسط بچه های خودمان هدف قرار گرفته و کشته شدند. در این درگیری پای چپم مورد هدف قرار گرفت و مجروح شد و سردار بزرگ جبهه های غرب و جنوب حمید ابراهیمی هم سرانجام بعد از سالها مبارزه و جهاد خالصانه توسط منافقین کوردل به شهادت رسید و به خیل عظیم شهدا پیوست تا نام و یاد قهرمانی های آن شیرمرد خستگی ناپذیر زنده و جاوید بماند.

منافقین وارد شهر اسلام آباد غرب شدند و به سمت کرمانشاه حرکت کردند.منافقین تلاش می کردند تا مقاومت نیروهای سپاه را بشکنند اما نیروهای سپاه و بسیج از یگان های مختلف با تقدیم شهدای زیادی اجازه ندادند منافقین از آن گردنه عبور کنند. سرانجام در سپیده دم پنجم مرداد ماه 67 عملیات مشترک یگان های سپاه تحت فرمان قرارگاه نجف با پشتیبانی نیروهای هوایی ارتش و هوانیروز بر علیه منافقین آغاز شد. منافقین که راه فراری نداشتند، مجبور بودند تا حد امکان بجنگند. در همان گام اول مقاومت منافقین در هم شکسته شد. خودروها و تانک ها یکی پس از دیگری به آتش کشیده شدند و...

شهید زمان کرمی

آفتاب طلوع کرده بود که یونس آزادبخت فرمانده توپخانه لشکر به مقر پشتیبانی  لشکر آمد و قصد برگشت به سمت منطقه درگیری را داشت. با این که نمی توانستم بدون عصا حرکت کنم، اما تصمیم گرفتم همراه او به خط مقدم بروم. به سمت گردنه چهار زبرد حرکت کردیم. بعد از 40 دقیقه به گردنه چهار زبرد رسیدیم. درگیری به اوج خود رسیده بود. به دلیل فشار زیاد نیروهای ما و نحوه استقرار منافقین که عمدتاً روی جاده آسفالته و اطراف آن بودند، تلفات سنگینی به آن ها وارد می شد.به محض روشنایی هوا هلی کوپترهای هوانیروز در کوتاه ترین زمان ممکن خود را به آسمان منطقه رساندند. با کمک هواپیماها جهنمی برای منافقین مهیا کردند. آن ها مجبور شدند که خطوط مقدم را به تلفات سنگین تخلیه و به سمت دشت حسن آباد عقب نشینی کنند.

همراه آزادبخت با ماشین از گردنه عبور کردیم و به همراه نیروهای درگیر به سمت دشت شروع به پیشروی کردیم.بچه ها فشار را روی آن ها مضاعف کرده و سعی می کردند به آن ها فرصت سازمان دهی مجدد را ندهند.زنان آن ها که توان فرار نداشتند به اسارت در می آمدند. شکست، با گذشت زمان روی منافقین سایه افکنده بود.

هم زمان با این عملیات، تعداد زیادی از نیروهای لشکر 27 محمد رسول الله سپاه از اهواز به سمت کرمانشاه آمده بودند و از مسیر جاده پلدختر- کوهدشت به سمت اسلام اباد و در سه راهی اسلام آباد عقبه منافقین را بسته بودند. نیروهای مردمی هم گروه گروه به سمت کرمانشاه و اسلام اباد در حرکت بودند.به همراه بچه های خط شکن با خودرو حرکت می کردیم.درگیری شدید بین رزمندگان و منافقین در گردنه حسن آباد شروع شد. آن ها قصد داشتند آن جا را حفظ کنند. اما هجوم نیروهای سپاه و بسیج که برنامه ریزی لازم را داشتند مقاومت آن ها را در هم شکست.

به جهت وضعیت جسمانی ام و به جهت سامان دادن به نیروهای خودی تصمیم گرفتم به مقر لشکر در تنگه شوهان مراجعه کنم. به ان جا که رسیدم، حاج نوری فرمانده لشکر را دیدم. بسیاری از بچه ها مشغول جمع آوری غنائم شدند.آن ها ستون منافقین را که در حال عقب نشینی روی جاده بودند، هدف قرار می دادند. منافقین که در سه راه اسلام آباد محاصره شده بودند، فقط تلفات می دادند.

شهید زمان کرمی

چند نفر از بچه ها را مأمور کردم تا به سمت سرپل ذهاب و گردنه پاتاق، محل شهادت داریوش مرادی و زمان کرمی بروند تا شاید بتوانند جنازه آن ها را به عقب منتقل کنند. بچه ها رفتند و موفق شدند جنازه داریوش مرادی و زمان کرمی را به عقب منتقل کنند. سرانجام با شکست سنگینی که به عراقی ها و منافقین تحمیل شد نیروهای خودی در خطوط مرزی مستقر و آمادۀ تعقیب متجاوزین شدند.



خاطرات فرمانده گردان تخریب لشکر 57 حضرت ابوالفضل لرستان، «مرتضی رنجبر» درمصاحبه باخبرگزاری فارس


*لحظاتی پس از پذیرش قطعنامه

صبح پس از پذیرش قطعنامه 598، جلسه اضطراری تشکیل شد که بنده از طرف سردار نوری، مأموریت گرفتم که با هماهنگی 3 فرمانده گردان به منطقه سرپل ذهاب بروم، باید شناسایی تعدادی از ارتفاعات، مانند ارتفاعات کور موش را انجام می‌دادیم. فرماندهی به این جمع‌بندی رسیده بود که احتمال تحرکاتی از سمت عراق وجود دارد. اطلاعات رسیده از سوی نیروهای ارتش مبنی بر مشاهده جابه‌جایی‌هایی در عراق و البته تشکیل پایگاه، احتمالات را قوی‌تر می‌کرد. چینش نیروهای 3 گردان تا زمان رسیدن نیروی کمکی از سقز به کرمانشاه به بنده سپرده شد. باید در سرپل ذهاب مستقر می‌شدیم که از آنجا تا مرز حدوداً 200 کیلومتر فاصله بود. اواخر تیرماه ، با نیروها به منطقه رفته، محور هر گردان را مشخص و برای آن فرماندهی در نظر گرفته شد.

هر گردان 3 گروهان داشت که 2 گروهان در خط قرار می‌گرفت و یک گروهان به عنوان پشتیبان عمل می‌کرد. مقر فرماندهی را در شهر مشخص کردیم و پس از استقرار بی‌سیم، آمادگی گردان به فرماندهی لشگر اعلام شد. اطلاعاتی از تحرکات عراق دریافت شده بود اما به‌ظاهر هیچ خطری در پیش نبود...

*تانک پیشرفته در میدان اصلی شهر

برای گشت‌زنی، به شهر سرپل‌ذهاب رفتیم. در حین برگشت یک تانک T-72 را در میدان اصلی شهر دیدیم! ساعت 4 بعدازظهر را نشان می‌داد.

برایم سؤال شده بود این تانک از کجا آمده است! می‌دانستیم عراق قبل از جنگ 10 لشگر داشت و پس از قطعنامه صاحب 110 لشگر شده است. با این حال طی 8 سال، این مدل تانک استفاده نشده بود. 

به سرعت به عقب برگشتیم و به اتوبوس حامل نیروها که تازه رسیده بودند گفتم برگردید و در مقر تنگه سرپل ذهاب مستقر شوید.

با محاسبات عقلی حضور چنین تانکی در این مکان به معنای محاصره کامل لشگر کرمانشاه بود! مشکل اصلی این بود که در هرصورت به دلیل پذیرش قطعنامه، حق تیراندازی نداشتیم و نمی‌‌توانستیم از خود دفاع کنیم... تمام این‌ها خلاف مقررات بود! به سرعت با فرماندهی لشگر تماس گرفتیم و وضعیت را توضیح دادم.

*وقتی دفاع ممنوع بود!

گویا عراق 3 سپاه خود را به کرمانشاه آورده بود؛ یعنی حدود 10 -12 لشگر. خط مرز دست تیپ کرمانشاه بود که ظاهراً عراق از آنها جلوتر آمده بود... کاملاً غافلگیر شده بودیم و همانطور که اشاره کردم شرایط پذیرش قطعنامه دست‌مان را بسته بود... آنقدر بی‌دفاع بودیم که طی آن روزها، تعداد زیادی از نیروهایمان به اسارت درآمدند. عراق تقریباً یک فضای هلالی شکل را به اشغال درآورده بودند و در تعدادی از ارتفاعات سرپل ذهاب را در اختیار گرفته بودند.

*3 گردان در برابر 3 سپاه!

در برابر 3 سپاه آنها، ما تنها 3 گردان نیرو داشتیم! واقعاً وضعیت قابل مقایسه نبود. از سویی فرمانده لشگر، سردار نوری، دستور داده بود اقدامات لازم انجام شود. از طرفی اطلاعاتی مبنی بر میزان پیشروی دشمن به خرمشهر، سوسنگرد، بستان، دهلران و موسیان تا پل کرخه در دست نداشتیم. جانشین فرماندهی خود را به مقر ما رساند تا تصمیمات رده‌های بالا را به اطلاع ما برساند. گفت که نیروها همه به جنوب رفته‌اند و باید با همین 2 گردان کار خود را پیش ببریم!

نمی توانستیم با نیروی پیاده در مقابل تانک بایستیم. تنها اقدام ممکن در این وضعیت استقرار هر یک از گردان‌ها در سمتی از گردنه بهترین تدبیر به نظر می‌آمد. از آْنجا که موقعیت ما صخره‌ای بود، گلوله تانک به بچه‌ها آسیبی نمی‌رساند. بچه‌ها دوشکاها را روی ارتفاعات بلند مستقر کردند با ورود نخستین تانک و انهدام آن، سریع به عقب برگشتند.

یک تانک با تعداد محدودی گلوله در اختیار ما بود که یک استوار کنترل آن را به عهده داشت. قرار شد هر از چند گاه گلوله‌ای شلیک کند تا بدانند ما اینجا تانک داریم!

*اشغال کشور بعد از پذیرش قطعنامه!

طی 4 روز با عملیات چریکی شبانه برای کسب اطلاعات از ارتفاعات پایین می‌رفتیم و در مناطق مختلف نزدیک به آنها از پشت سر چند گلوله شلیک می‌کردیم تا احساس ناامنی کنند. به نظر می‌رسید موفق شدیم چون بعد آن عراق زمین‌گیر شد. گویا بنا بود ارتش عراق منطقه را برای ورود منافقین پاکسازی و آماده کند.

ارتش بعث در 27-26 تیر قصر شیرین، سومار و سرپل ذهاب را اشغال کرده بود، ، یعنی 4-3 روز قبل از عملیات مرصاد. با این روند منطقه برای ورود منافقین پاکسازی شده و پشتیبانی و تأمین منافقین فراهم می‌شد.

*تسلط بر پاتاق!

در این منطقه گردنه‌ پیچیده‌ای به نام پاتاق قرار داشت که به لحاظ موقعیت مکانی، منطقه حساس و مهمی به شمار می‌آمد و البته موجبات اشرافیت ما به منطقه را فراهم می‌کرد. بیش‌تر نگرانی عراق هم از تسلط ما به گردنه پاتاق بود.

بعد از زمین‌گیر شدن عراق، وضعیت را به قرارگاه اطلاع دادیم. قرار شد خط را تا رسیدن ارتش نگهداری کنیم. از اصابت گلوله‌های تانک به صخره‌های محل استقرار، بسیاری از بچه‌های گروه دچار موج‌گرفتگی شدند.

دیده‌بان‌ها کنار نیروهای ارتش روی ارتفاعات مستقر بودند و با دوربین‌های بزرگ منطقه را زیر نظر داشتند تا هر لحظه تحرکات عراق را رصد کنند. گردان‌ها توجیه شده بودند که در مواقع اضطراری روی خط مستقر شوند تا دشمن نتواند از تنگه عبور کند. تنگه نقطه استراتژیک بود.

*ناهار نخوردنی!

حدوداً 4 ماه بود که به خانه نرفته بودم. این چند روز هم غذای کاملی به ما نرسیده بود. با بچه‌های اطلاعات عملیات و تخریب بودیم و تا حدی ضعف بر همه ما غالب شده بود. قرار شد از روستاهای اطراف چند مرغ بخریم و از آن استفاده کنیم. هم غذای گرم به‌حساب می‌آمد و هم پس از چند مدت انرژی و قوت‌مان تأمین می‌شد. بچه‌ها مرغ‌ها را خریداری کردند و تا آماده‌شدن غذا،  برای استراحت رفتم.

هوا بسیار گرم بود شاید 50 درجه. یادم هست شلوار شش جیب سفید پایم بود و بلوزی که از سنگر عراقی‌ها برداشته بودم. از شدت کثیفی و چرک‌مردگی انگار رنگ و جنس لباس‌هایم عوض شده بود! شهید "زمان" گفت «بلوزت را دربیاور تا برات بشورم. یقه‌ات آن‌قدر کثیف شده که مثل چوب خشک شده!!» اصلاً فرصت نکرده بودم لباس‌هایم را عوض کنم. حمام و سلمانی که هیچ!

از اصرار "زمان" نتوانستم فرار کنم! البته حق داشت چون تمام لباس‌هایم کثیف بود و همه را انبار کرده بودم، فرصت نداشتم بشویم! آنقدر که دائماً بین بانه، سردشت، شاخ شمیران و ... در حال چرخش بودم وقتی برایم نمی‌ماند!

همیشه عادت داشتم مدارک شناسایی‌ام را در جیب روی سینه‌ام بگذارم. 2 حکم فرمانده گردان تخریب را هم که تازه از تهران برایم فرستاده بودند با کارت‌هایم بود. همه را روی داشبورد لندکروز قدیمی گذاشتم ، بلوز را به "زمان" دادم و روی زمین سکوی مدرسه‌ای که محل مقرمان بود، دراز کشیدم.

*دانه‌پاشی گلوله پس از صلح!

یکی از بچه‌ها به نام حمزه دهقان را که برای شناسایی به منطقه فرستاده بودم، برگشت. گفت که «تحرکاتی از سمت عراق در کمربندی (جاده فرعی) دیده می‌شود...» در حال توضیح بود که دقایقی بعد یک گلوله توپ به فاصله نزدیکی از ما اصابت کرد!

گلوله بعدی نزدیک کامیون مهمات سبک و سنگینی که برای پشتیبانی گردان در آشیانه مستقر بود اصابت کرد و گلوله بعدی روی کامیون مهمات وارد شد! دور و آتش آن حدوداً تا ارتفاع500-400  متر رسید.

گردان زیر صخره‌های گردنه پاتاق مستقر شده و نصب چادرها را شروع کرده بودند. گلوله ای هم نزدیک مقر اصابت کرد.

بعد از آن آتش توپخانه عراق شروع شد و انگار زمین و زمان به هم دوخته شده بود! حدود 11 صبح روز یک یا دوم مرداد بود. آن‌قدر گلوله به زمین خورد که انگار برای پرنده‌ها دانه‌پاشی شده باشد، جایی خالی نمانده بود! سریع به گردان‌ها اعلام کردم که خودتان را به جان‌پناه برسانید که اطلاع دادند نیروها زیر صخره پناه گرفته‌اند. این گردان بچه‌های پشت بازار خرم‌آباد بودند که سرحالی، شجاعت و لوتی‌منشی مشهور بودند.

به سرعت لباس‌هایم را که تا حدی هم نمناک بود پوشیدم و سوار لندکروز شدم. باید از نزدیک وضعیت را رصد می‌کردم. بی‌سیم‌چی با 2 بی‌سیم با من همراه شد، یکی برای ارتباط با فرماندهی لشگر و دیگری برای ارتباط مواقع اضطراری با قرارگاه نجف. چون آنتن بی‌سیم بلند بود، بی‌سیم‌چی پشت لندکروز سوار شد.

* فاطمه و زینب منتظرند...

داریوش کریمی مسئول اطلاعات هم حضورش نیاز بود. زمان کرمی مسئول تخریب بود، و علی‌القائده نیازی به حضور او نداشتیم، اما به‌خاطر رفاقت دیرینه، او هم با من همراه شد.

حتی آن روز یکی از بچه‌ها به "زمان" گفت حالا که کاری ندارد، با هم برگردند. گفته بود «چون مرتضی اینجا هست با او می‌مانم.» هرچه تلاش کردم او را راضی کنم که برود، حتی گفتم «فاطمه و زینب منتظرت هستند، برو!» قبول نکرد! به شوخی گفتم «از جان من چه می‌خواهی؟ برو!» نرفت!

* تمام جاده پوشیده از تانک و نفربر است

من کلت ماکاروف روسی داشتم، "داریوش" و "زمان" هم هر کدام یک کلاشینکف. از کف ‌دره، مدرسه‌ای که در آن مستقر بودیم تا جاده کرند، حدوداً 700-600 متر فاصله بود. با سرعت بالا آمدیم و به جاده رسیدیم. ناگهان دیدم نفربر فرماندهی ارتش به همراه 20-10  افسر ژاندارمری به سمت عقب درحال حرکت‌اند! از افسر پرسیدم چه خبر؟ هرچند خبرهایشان خوشایند نبود اما با حجم آتشی که بر سر ما ریخته بودند مطابقت داشت.

گویا بادیدن حجم تانک‌ها به سمت عقب برگشتند! البته اگر می‌ماندند حتماً قتل‌عام می‌شدند!

تانک قدیمی و سنگین 49MP  با سرعت کندتر عقب این گروه حرکت می‌کرد. استواری که هدایت آن را به عهده داشت سرش را از برجک بیرون آورد و گفت « پشت سر من تا چشم کار می‌کند تانک در حال حرکت است!»

گفتم: «یعنی چه؟ چقدر با ما فاصله دارد؟» گفت: «نمی‌دانم! شاید 500 متر، شاید یک یا 2 کیلومتر. نمی دانم! فقط می‌دانم که روی جاده تماماً تانک و نفربر است! برای این تانک 49MP ما هم تنها یک گلوله باقی مانده بود! و واقعاً‌ این 20 افسر به تنهایی هیچ کاری نمی‌توانستند بکنند!» استوار ادامه داد «من الآن چه کاری می‌توانم بکنم؟» گفتم: «تنها کاری که می‌توانی انجام دهی این است که بروی روی گردنه پاتاق (چون دژبانی ارتش روی گردنه پاتاق بود و خط دست آن‌ها بود). روی پیچی که یک سمت آن صخره و سمت دیگرش پرتگاه است مستقر شوی. بجز این مورد کار دیگری نمی‌توانی انجام دهی... نهاتاً اگر اتفاقی افتاد با چند نارنجک تانک را منهم کن!»

چون آن نقطه محل عبور بود، با این کار در صورتی پیشروی حداقل 10 دقیقه زمان لازم داشتند تا تانک را از مسیر بردارند و همین فرصت کم هم غنیمت بود. منتها هنوز نمی‌دانستیم با چه کسی طرف هستیم! فقط 800-700 تانک مستقر در منطقه را می‌دیدیم!

*تانک کاسکاول!

به گردان اعلام کردیم که به سمت بالا حرکت کنند. از دره تا بالای گردنه حدوداً یک ساعت زمان لازم بود. برای کسب اطلاعات بیش‌تر حرکت کردیم. من پشت فرمان بودم، داریوش کنار من، زمان کرمی کنار در و بی‌سیم‌چی پشت لنکروز. با حالت شتابی، دنده 2 و 3 سرعت 90-80 کیلومتر حرکت کردیم. جاده سراشیبی بود و پیچ‌های 80 و 90 درجه داشت. ترمز گرفتم تا اتومبیل چپ نشود. از پیچ که خارج شدیم به فاصله حدود 20 متر رودرروی تانک اول قرار گرفتیم! برخلاف تانک‌های عراقی که 72T بودند، این تانک کاسکاول بود! تفاوت این تانک‌ها با 72T  چرخ‌های‌شان است که به‌جای زنجیری شکل بودن، لاستیکی است! یعنی با سرعت 80 کیلومتر به‌ راحتی حرکت می‌کند، اما تانک چیفتن به‌دلیل داشتن شنی سرعت کمی دارند. شاید تمام این حرف‌ها در عرض 20 ثانیه در ذهنم تجزیه و تحلیل شد.

به محض روبرو شدن، رگبار را سمت ما گرفتند! ترمز کردم. از شدت تیراندازی، تنها تصورم این بود که با ادامه رگبار کشته می‌شویم اما اصلاً به اسارت فکر نمی‌کردم. با ترمز زدن ما، تیراندازی قطع شد. راهی برای برگشت نبود. فقط به فرکانس‌های بی‌سیم فکر می‌کردم. سریع به عقب برگشتم، دیدم بی‌سیم‌چی نیست! گویا وقتی سر پیچ دور زدیم، بی‌‌سیم‌چی از ماشین پرت شده بود... سریع کانال بی‌سیم را تغییر دادم.

*شهادت داریوش

"زمان" از ماشین پیاده شد و کنار لاستیک ماند. داریوش هم پیاده شد و به سمتی رفت که من می‌دانستم پرتگاه است. حدسم این بود که داریوش می‌خواهد خودش را از پرتگاه پرت کند تا تیر نخورد.

با پیاده‌شدن داریوش، یکی از سربازان تانک کاسکاول به فاصله 8-7 متر رگبار را روی داریوش گرفت! می‌دیدیم که گلوله‌ها به داریوش می‌خورد و داریوش از شدت اصابت گلوله‌ها می‌لرزید... داریوش همان‌جا در کنار جاده افتاد... هنوز از "زمان" خبری نداشتم... با کلت نمی‌شد از خودم دفاع کنم. رگبار را به طرف من گرفتند، انگشتم قطع شد. سر، دست، پا، کتف و... هم مورد اصابت گلوله قرار گرفت. من هم روی زمین افتادم.

*و شهادت زمان ...

تانک حرکت کرد! منتظر بودم از روی من عبور کند! به سمت شانه جاده غلت زدم. "زمان" تا مرا دید از پشت لاستیک بیرون آمد و به سمت من شروع به دویدن کرد. "زمان" را با تیر بارگرینوف روی تانک زدند... دیدم صحنه‌ای را که گلوله به پشت کتف او خورد و از جلو خارج شد و گلوله‌ای که روی پیشانی نشست و از آن خون پاشیده می‌شد! همان‌جا "زمان" روی زمین افتاد.

* لحظاتی قبل از عبور تانک از بدنم...

تانک به حرکت ادامه داد. خودم را به مردن زدم... خون‌ریزی دست و صورتم شدید بود! تانک اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم رد شدند! بعد آن یک لندکروز رسید و از ستون خارج شد. با اینکه خودم را به مردن زده بودم، به خاطر دویدن زیاد سینه‌ام بالا و پایین می‌رفت... صدای زن می‌آمد! آن هم با زبان فارسی! سردرگمی‌ام صد برابر شده بود. اگر اینها عراقی‌اند، چرا با زبان فارسی حرف می‌زنند؟ یک زن در بین سربازان چه می‌کند؟ تا جایی که اطلاع داشتم، عراقی‌ها با خودشان زن‌ها را نمی‌آوردند. گاهی به‌عنوان بی‌سیم‌چی، زن کنارشان بود، اما آن هم تنها در سنگر!

*پرچم ایران، حضور زن‌ها؟

نمی‌توانستم تحمل کنم این بی‌خبری را! چشم‌هایم را یک لحظه باز کردم. تعجبم صدها برابر شد، پرچم ایران روی لندکروز بود! انگار باد خورده بود و علامت شیر و خورشید بین آن مانده بود.

هنگ کرده بودم. این اتفاقات به هیچ‌یک از داده‌های ذهنی من نمی‌خورد! فقط یک لحظه دیدم روی ماشین نوشته «ارتش آزادی‌بخش» سازمان مجاهدین خلق ایران. باز هم تصور می‌کردم بعثی‌ها منافقین را چون زبان فارسی بلدند، آورده‌اند تا از این طریق اسیر بگیرند! دوباره چشم‌هایم را بستم! شنیدم یکی از آن‌ها درمورد من می‌گوید «او زنده است! به رگبار بگیرید!» در دلم گفتم «خدایا اگر قرار است بمیرم، کمکم کن تا روی پایم بایستم و بمیرم تا از خودم شرمنده نشوم!»

آن لحظه به فکر هیچ‌کس نبودم. نه دنیا، نه خانواده، نه هیچ چیز دیگر! حس قشنگی بود! گلنگدن را کشید تا شلیک کند... یکی از بین خودشان مانع شد و گفت: «نزن!»

می‌گفتند او را نکش تا اطلاعات بگیریم. آن لحظه به مرگم راضی‌تر بودم... با خود می‌گفتم «خدایا، مرا بکشد بهتر است از اینکه بفهمند پاسدارم! آن‌ وقت حتما زجرکش‌ام می‌کنند...» دلم می‌خواست حرکتی انجام دهم تا مرا به رگبار ببندند، اما خودکشی حساب می‌شد! خودم را به خدا سپردم...

دیگر چشم‌هایم باز بود. می‌دیدم  تعداد خانم‌ها خیلی زیاد است. مانتوی بالای زانو تن‌شان بود و پوتین‌های مخصوص به پای‌شان. همه یک رنگ بودند. آستین‌هایی مانند ساق دست که بالا و پایین آن کش بود به رنگ سفید در دست همه مردها و زن‌ها بود، تقریباً از مچ تا آرنج.

*جرم سنگینی به نام کارت بسیجی!

مرا کمی آن طرف‌تر بردند و بنا کردند به بازرسی من! تا دست‌هایش سمت جیب بلوزم رفت، از لحظه‌ای که خشاب‌ را روبرویم گرفته بود سخت‌تر گذشت، خیلی سخت‌تر! دست‌هایش را به جیبم برد، اما چیزی پیدا نکرد! نفس راحتی کشیدم... کارت و حکم‌ها نبود... این لحظه را مدیون محبت "زمان" بودم که لحظاتی قبل از دستش دادم...

10 نفر از سربازان ژاندارمری خط هم اسیر شده بودند. ستون اسرا حرکت کرد!

علی‌اصغر عباسی، برادر دکتر حسن عباسی، مسئول قبضه مینی کاتیوشا هم جزء اسرا بود که البته او را در اتومبیل نگه‌داشتند. علی‌اصغر 16-17 ساله را در حال شلیک کاتیوشا دستگیر کرده بودند. جرم سنگینتر او همراه داشتن کارت بسیجی بود که موجب می‌شد با حفاظت بیشتر او را در اتومبیل حبس کنند.

عباسی در اتومبیل نشسته بود. هیکل درشتی داشت، اما تصور می‌کنم آن‌قدر کتک خورده بود که انگار پوست و استخوان شده بود! از آن هیکل رشید و ورزیده خبری نبود.

منافقین با لگد او را از قبضه مینی‌کاتیوشا جدا کرده بودند. علی‌اصغر هم با تصور اینکه آنها نیروهای خودی‌اند و قصدشان شوخی است، بلند شده بود تا با مشت جواب آنها را بدهد که دستگیرش می‌کنند. علی‌اصغر را به ماشین انتقال دادند و آن 10 سرباز ژاندارمری خارج از اتومبیل منتظر بودند. مرا کنار او نشاندند! با اینکه قبلاً همدیگر را دیده بودیم، و قیافه‌اش بسیار آشنا بود، اول نشناختمش! او هم مرا نشناخت! به او گفتم حرفی نزدی؟ گفت: «نه بابا! خیالت راحت! اما نامردها کارت شناسایی‌ام را از جیبم درآوردند! گفتم: «توکل به خدا!» روحیه دادن به هم تنها کاری بود که در این وضعیت گنگی از دستمان برمی‌آمد. هنوز هم نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده!

لندکروز برگشت و ما را در تنگه سرپل ذهاب نگه داشت. تنگه‌ای که پادگان ابوذر آنجا بود و ما چند روز در آنجا جلوی عراق را گرفته بودیم. از بین اسرا فقط ما 2 نفر را برگرداند. در آنجا 10 نفر دیگر از نیروهای ژاندارمری به همراه 2 استوار اسیر شده بودند.

*پانسمان زخم با خاک!

گویا منافقین یک تیپ از نیروهایشان آنجا استقرار دادند. از ظواهر اینگونه برمی‌آمد که هنوز از گردنه پاتاق عبور نکرده بودند و قرار بود یک گروهان راه را باز کنند و بعد بقیه نیروهای‌شان بروند.

از زمانی‌که به آنجا رسیدیم، شاید بین 26-25 فروند هلی‌کوپتر عراقی گردنه پاتاق را بمباران کرد. مطمئن بودم تا کرمانشاه هیچ نیرویی وجود ندارد که بخواهد جلوی اینها را بگیرد. تنها گردان حاضر در آنجا، گردان خود ما بود.

خانم‌ها و آقایانی که آنجا بودند همه اسم‌های اصلی خودشان را داشتند نه مستعار! به ما تنها یک بطری آب دادند و دیگر هیچ!

زخم‌هایم هنوز باز بود و خونریزی ادامه داشت... از عباسی خواستم کمی خاک بیارورد و روی زخم‌هایم بریزد. بچه‌های ژاندارمری هم به کمک‌ آمدند و زخم‌هایم را با خاک پوشاندند. حتی یکی از آن‌ها انگشت دستم را کشید تا شکستگی‌اش صاف شود! زخم‌هایم مثلاً با خاک پانسمان شد! عباسی به تندی به آن‌ها گفت: «نمی‌بینید خونریزی دارد؟ کاری کنید!» گفت: «خب داشته باشد! بذارید بمیرد! به درک!»

از من سؤال کردند «چه‌ کاره‌ای؟» گفتم «من پاسدار وظیفه‌ام!» گفتند «پاسدار وظیفه یعنی چه؟» گفتم «یعنی سرباز سپاه‌ام، آخوندها مرا به زور آورده‌اند! وگرنه به ژاندارمری یا ارتش می‌رفتم! به زور مرا به سپاه آوردند...» اگر مرا می‌فهمیدند رسمی سپاه هستم احتمالاً بی سؤال دخلم را می‌آوردند...

* مانور 9 ساعته ماشین‌ آلات منافقین

پس از انتقال به پادگان، حد فاصل 12 ظهر تا 9 شب، تقریباً 9 ساعت، تصور کنید با فاصله یک تا 2 متر و سرعت 50-60 کیلومتر در ساعت، تانک، نفربر و ماشین به سمت کرمانشاه حرکت کردند! این کاروان ماشین‌ آلات سبک و سنگین از تنگه پاتاق عبور کردند و به کرند، سرپل ذهاب، سه‌راهی اسلام‌آباد تا تنگه مرصاد پیش رفتند.

این در حالی است که هیچ نیرویی به جز 2 گردان ما در این مسیر نبود و هیچ پیش‌بینی هم برای این وضعیت نداشتیم!

*نیروی مطیع بی‌اراده

طی این 9 ساعت، با نگهبان‌ها صحبت می‌کردیم. البته آنها از موضوع قدرت با ما حرف می‌زدند و ما بیشتر برای اینکه بفهمیم چه خبر است! دو نفر از نگهبان‌های ما خانم و تبریزی بودند. من ترکی را در تهران یاد گرفته بودم. به من گفتند «تو اهل کجایی؟» گفتم «لرم» . تا ساعت 3 عصر بساط و صحبت و بگو بخند بین آن‌ها به راه بود.

میان نیروها قوانین بسیار عجیب و غریب حاکم بود. به‌عنوان مثال یکی از نگهبانان ما آقایی بود که فوق‌لیسانس ادبیات داشت. آن خانم‌های ترک مسئول او بودند. اگر آنها دستوری به او می‌دادند، واقعاً مثل یک چوب‌ خشک و حتی بی‌اراده‌تر از یک تکه چوب، دستور را اطاعت می‌کرد. آن‌قدر مطیع بود که من حتی در جو خشن و خفقان گارد شاهنشاهی ندیده بودم!

*بند از بندم پاره شد!

حرف‌های آن 2 خانم ترک را متوجه می‌شدم. هر لحظه از اخبار جدید که به آن‌ها می‌رسید بسیار شادی می‌کردند. می‌گفتند «الآن رسیدند کرند!» بعد از مدتی می‌گفتند «رسیدند اسلام‌آباد» باز گفتند «رسیدند گردنه حسن‌آباد!»

فقط خدا از حالم خبر داشت... با هر خبررسانی آنها به یکدیگر، بند از بندم پاره می‌شد! تصور اینکه اگر به کرمانشاه برسند هم عذاب‌‌آور بود و واقعاً کار سخت می‌شد!

* عشقم خمینی است

آن‌ها از روی خوشحالی شروع به صحبت با ما کردند. البته تنها خوشحالی نبود، انگار که بخواهد به ما فخر فروشی کنند... به عباسی گفتند «تو برای چه به اینجا آمده‌ای؟» گفت: «برای دفاع از مملکتم!» عباسی واقعاً‌ سرنترسی داشت. ازآن جوان‌های پرشوری بود که پای آرمان‌هایشان از هیچ‌چیز کوتاه نمی‌آیند حتی جانش! حسابی کله‌شق بود. بعد ادامه داد: «من برای خمینی آمدم بجنگم. عشقم خمینی است. کافی است خمینی بگوید جان بده! خودم که هیچ، پدر و مادرم را هم سر می‌برم جلوی خمینی. عشقم این است که به مملکت خدمت کنم.»

عباسی بیخیال نمی‌شد! انگار که دنبال بهانه‌ای بوده تا حرف‌هایش را بزند! توپ را به زمین آنها انداخت و ادامه داد «من و تو باید در یک جبهه باشیم. تو اصلاً چرا آنجا هستی؟» سن‌اش اصلاً به این حرف‌ها نمی‌خورد. دائماً با اشاره و فشار دست می‌خواستم ساکتش کنم. می‌دانستم اینها اگر از کوره در بروند یک خشاب را روی او خالی می‌کنند. بی‌توجه به علامت‌هایم که شاید به التماس شباهت داشت رو به من گفت «من نمی‌توانم! باید جواب اینها را بدهم!» باز رو به آنها کرد و گفت: «خب تو برای چه آمده‌ای بجنگی.» گفت: «من هم برای مملکتم!» عباسی گفت: «کدام مملکت؟ مملکتی که با عراقی‌ها همراه شدید؟»

آن وقت افسران عراقی‌ هم به پادگان رسیدند. تانک‌های عراقی زیادی هم به فاصله نزدیک آنجا رسیده بودند، این را هم از حرف‌هایشان با منافقین فهمیدیم. خانم‌ها در ملاقات افسران عراقی به آنها دست می‌دادند! عباسی سریع رو به آن خانم‌ها کرد و گفت: «نگاه کن! نگاه کن! تو اصلاً شعور و ادب نداری! این‌ها نامحرم‌اند! تو راحت با آن‌ها دست می‌دهی بعد می‌گویی می‌خواهم از مملکت دفاع کنم؟! اگر واقعاً دفاع می‌کردید باید الآن در یک جبهه باشیم!»

یکی از آن‌ها گفت: «این خیلی زبان دراز است. اگر یک خشاب روی مغزش خالی شود حساب کار دستش می‌آید...»

تا این را شنید، انگار پوزخند بزند گفت: «تو چه می‌گویی؟ من روزی که از مادرم خداحافظی کردم آرزوی شهادت داشتم و دنبال این بودم!» بعد مثل یک مرد پرقدرت و صلابت ادامه داد: «اگر مردی بزن...!»

عباسی دست‌بردار نبود... رو به آن نگهبان گفت: «تو دبیری و لیسانس داری. به نظر شما خمینی انقلاب کرد یا شما؟» گفت: «معلوم است که ما! ما پادگان‌ها را تصرف کردیم.»

انگار که من هم نطقم باز شده باشد، سریع گفتم: «شاید شما نقش داشتید، اما اسلحه پادگان را تصرف نکرد! شما فکر می‌کنید سقوط پادگان‌ها از زور اسلحه شما بود؟ من آن زمان سرباز گارد بودم. گارد اگر می‌خواست پادگان را خالی کند مردم را قتل عام می‌کرد.» یک لحظه فهمیدم نباید این را می‌گفتم! خدا خدا می‌کردم نفهمیده باشد... خدا را شکر نفهمید؛ پادگان و سربازی را!

عباسی اما پرشورتر ادامه داد: «تو دروغ می‌گویی! مگر نمی‌گویی شما انقلاب را پیروز کرده‌اید؟ در ایران می‌ماندی و در جایگاه معلم، به منِ شاگرد اثبات می‌کردی که امام به ما خیانت می‌کند تا همان طور که پشت امام را پر کرده بودیم، پشت امام را خالی می‌کردیم. به حساب حرف شما!» تا در توجیهات کم می‌آوردند، خانم‌ها فریاد می‌زدند «خفه شو، خفه شو! نفسشو ببند!»...

*صاحبان کادیلاک مشکی

بین آنها باید خانم‌ها را خواهر خطاب می‌کردیم و آقایان را برادر! خودشان هم این‌‌طور یکدیگر را خطاب می‌کردند و ما هم ناچار به تبعیت!

یک کادیلاک مشکی وارد محوطه شد. کاملاً مشخص بود که این افراد باید تفاوتی با دیگر افراد مجموعه داشته باشند. پرسیدم «خواهر، کادیلاک مشکی مال کیه؟» گفت: «برادر مسعود و خواهر مریم هستند.» با افتخار از آنها یاد می‌کرد، انگار که بخواهد از داشتن چنین رئسایی به ما فخر بفروشد. مسعود و مریم تا کَرَند آمدند و به عراق برگشتند.

فکرهایی در سرم داشتم. نمی‌توانستم بنشینم و هیچ اقدامی نکنم. دلم می‌خواست حتی به قیمت از دست دادن جانم حرکتی انجام دهم.

*مترسک متحرک!

باید بچه‌ها را در جریان قرار می‌دادم. منتظر فرصت بودم تا موضوع را مطرح کنم. بین بحث‌ها، آرام به بچه‌ها گفتم «احتمالاً دقت آنها در شب به دلیل خستگی زیاد، کمتر خواهد شد... سعی کنید کمی از سنگر فاصله بگیرید.

روی خاکریز کوچکی ما را نشانده بودند و یک نگهبان مراقب‌ ما بود. چون دستور داشت چشم از ما برندارد، مثل یک مترسک، بی‌حرکت بالای سر ما ایستاده بود و تکان نمی‌خورد! یکی از آن خانم‌های مسئول به او گفته بود چشم از ما برندارد! او هم بی‌حرکت بالای سر ما ایستاده بود و ماشه به‌دست مراقب ما بود! به بچه‌ها گفتم اگر حتی یک لحظه حواس‌شان نبود، خودتان را به پشت سنگ بزرگی که آنجا بود برسانید. سنگ به اندازه یک اتاق بود و کنارش جوی آب کشاورزی.

*آخوندها را قلع‌وقمع می‌کنیم!

با آن همه خونریزی و چند روز بی‌غذایی، ضعف شدیدی داشتم! آنقدر بی‌حال شده بودم که دست و پاهایم حس نداشت. بچه‌ها انگشتانم را فشار می‌دادند تا خون در آن جریان پیدا کند و خشک نشود! تلاش‌های آنها هم زیاد کارساز نبود... سرما و خونریزی توانم را گرفته بود. تا صبح بی‌حال افتادم. با طلوع خورشید کمی بدنم گرم شد و به هوش آمدم... دیدم باز همانجاییم و آنها هم هستند!

اینکه هنوز همانجا بودیم یعنی مشکلی پیش آمده و جایی گیر کرده‌اند. تجربه چند ساله جنگ این را به من می‌گفت.

دوباره آن خانم مسئول آمد و انگار که بخواهد عقده‌گشایی کند گفت «ما اگر به تهران برسیم پدر محسن رضایی را در می‌آوریم. وقتی برسیم دیگر آخوندی وجود نخواهد داشت و همه را قلع‌وقمع می‌کنیم!» گفتم «اصلاً ما هم با شماییم!! کاری با شما نداریم!»

*اسیر عراق بهتر از اسارت در اشرف!

صبح یک آیفای عراقی آمد و ما 15-10 نفر را سوار کردند تا به اردوگاه عراقی‌ها ببرند. واقعاً خوشحال شدیم چون آنجا اگر ماهیت ما مشخص می‌شد و بعد از آن با ما کاری نداشتند. اما در اردوگاه اشرف روغن داغ روی سرمان می‌ریزند! سوار آیفا شدیم وبه سمت مرز عراق حرکت کردیم.

چند کیلومتر که دور شدیم که یک اتومبیل عراقی دیگر از روبه‌رو به ما نزدیک شد و به عربی به نگهبانان ما گفت که ما را به همان مکان قبل برگرداند!  

*روحیه از دست رفته!

دوباره بساط حرف زدن‌ها و کل‌کل کردن‌هایمان شروع شد اما مشخص بود روحیه‌شان را باخته‌اند! از طرفی آن 2 خانم مسئول ترک زبان همه حرف‌هایشان را به هم می‌گفتند و من کاملاً فهمیدم که یک جای کارشان ایراد پیدا کرده است.

یکی از آنها از من سؤال کرد «به نظرت چه تعداد نیروی جلوی ما هستند؟» گفتم «نمی‌دانم! اما من سرباز دفتر فرماندهی بودم که به عنوان آبدارچی خدمت می‌کردم از مسئول خودم که با فرماندهان دیگر صحبت می‌کرد شنیدم که قرار است امروز لشگر 27 حضرت رسول، لشگر 25 کربلا، لشگر ثارالله کرمان و چند لشگر سپاه به کرمانشاه و از آنجا به سرپل ذهاب بیایند. هنوز هم نمی‌دانم رسیده‌اند یا نه و اینکه کجا هستند. من فقط حرف‌هایشان را شنیده‌ام...» به من گفت «تو سربازی دیگر؟» گفتم «بله. هم تمیز می‌کردم و هم چای می‌ریختم. پیک هم بوده‌ام...» گفت «غلط کردند. هیچ‌کس نمی‌تواند به اینجا بیاید...»

*تجهیز نیروهای گردان در چند دقیقه!

بعد شروع کرد امکاناتشان را توضیح دادن. مثلاً یک کانکس را نشان داد و گفت «ما به کرمانشاه برسیم در عرض 10 دقیقه یک نیروی 500 نفره را تجهیز می‌کنیم!» گفتم «چطور؟» گفت «در این کانکس، سایز لباس، کفش و... به همراه اسلحه سازمانی و مهمات هر فرد کاملاً آماده و دسته‌بندی شده قرار دارد. به محض رسیدن به کرمانشاه نیروهای جدیدی که به ما ملحق می‌شوند در عرض چند دقیقه، فقط به اندازه تعویض لباس‌های عادی با یونیفرم رزمی زمان نیاز دارند تا کاملاًٌ مجهز شوند.

سازمان، گروهان، گردان و هرچه برای دسته‌بندی هر فرد نیاز است کاملاً مشخص شده است. از کرمانشاه که به همدان برسیم، تعداد دیگری به ما ملحق می‌شوند. که کانکس لباس‌های آنها نیز کاملاً آماده و مشخص شده است. یعنی برنامه داشتند که در تمام نقاط بین مسیر نیروهای جدید را در کمترین زمان ممکن سازماندهی کنند.

از نظر آنها جمهوری اسلامی تمام شده بود. با توجه به حجم توان و نیرویی که برای عملیات فروغ جاویدان برنامه‌ریزی شده بود واقعاً از نظر آنها جمهوری اسلامی به پایان می‌رسید. ظاهراً هم برنامه‌ریزی آنها کمترین ایراد و ضعفی نداشت.

*همکاری تنگاتنگ زن و مرد در هر اتومبیل!

در تمام اتومبیل‌هایشان یک زن کنار یک مرد بود! اگر زن تیربارچی بود مرد کمکش می‌کرد و برعکس! آن خانم ادامه داد «تا فردا شب به تهران می‌رسیم و آخوندها را بیرون می‌کنیم.» واقعیت این بود که من می‌دانستم تا کرمانشاه هیچ نیروی جلوی آنها نیست... واقعاً هیچ نیروی نبود! 11 ظهر تا 9 شب بیش از 3 هزار ماشین، تانک، لنکروز و نفربر به سمت کرمانشاه حرکت ‌کرده بود و همراهی ماشین سوخت، مهمات و غذا جز توضیحاتی بود که او به ما داد.

*اتومبیل‌های بی‌راننده و با سوییچ

روز دوم بود و تا عصر آنجا ماندیم. اضطراب آنها هر لحظه بیشتر می‌شد. پشت بی‌سیم به راننده‌ها تأکید می‌کردند که هر وقت از اتومبیل خود جدا ‌شدید، سوئیچ را روی آن بگذارید و به‌ هیچ‌وجه سوئیچ را برندارید. این‌ها را از حرف خانم‌ها پشت بی‌سیم متوجه شدم. دلیل‌شان هم این بود که با احتمال زخمی شدن راننده، در صورت نبودن سوئیچ با از دست دادن نیرو اتومبیل و یا تانک هم از کار نیفتد  و شاید دیگری از آن استفاده کند.

همه ماشین‌ها صفر کیلومتر بودند و انگار کیلومترهایشان فقط از سر مرز تا این منطقه را نشان می‌داد. علاوه براینکه ماشین‌ آلات سبک و سنگین 2 باک سوخت بودند، تانکرهای سوخت و گازوئیل و... پشت‌ آنها حرکت می‌کرد.

هنوز حس اینکه آنها درجایی زمین‌گیر شده‌اند را داشتم. تقریباً به حدسم مطمئن بودم. با خود که مرور می‌کردم، کِرَند را حتماً‌ رد کرده‌اند. چون کسی آنجا نبود، تجزیه تحلیل من می‌گفت که شاید قبل کرمانشاه مانده‌اند...

شب دوبار به عباسی گفتم احتمال اینکه اینها از خستگی خواب‌شان ببرد زیاد است، و همان موضوع شب گذشته را تکرار کردم اما شرایط آن‌طور که می‌خواستیم پیش نرفت.

*36 ساعت بی‌حرکت!

روز سوم رسیده بود. نگهبان، 36 ساعت واقعاً مثل میخ بالای سر ما ایستاده بود. آنقدر از آن زنی که ما فوقش بود حساب می‌برد که جرأت نمی‌کرد حتی یک لحظه بنشیند! عباسی می‌گفت «این مرد نیست، مرد آن زن است که به این دستور می‌دهد!»

یادم می‌آید سربازان ژاندارمری که اسیر بودند حتی به زور فشار اسلحه منافقین هم لب به ناسزا به حضرت امام باز نکردند. در آن گیرودار 2 پیرمرد علی اللهی کنار ما بودند که نمی‌دانم چطور به اسارت درآمده بودند! همه ما تحت سخت‌ترین شرایط از امام نمی‌گذشتیم. این 2 نفر به محض کوچترین اشاره رگبار فحش و ناسزا را به امام نثار می‌کردند تا خلاص شوند! تحملش سخت بود.

یکبار که کمی نگهبان فاصله گرفت به آنها گفتم یا خفه شوند یا خودم حسابشان را می‌رسم. گفتم «اینها اگر بخواهند ما را بکشند، حتما این کار را می‌کنند. ناسزاهای شما اثری در تصمیم آنها ندارد!» وقتی نگهبانان برگشتند، دوباره شروع کردند به فحش دادن و هرچه نگهبانان می‌گفتند، آنها تکرار می‌کردند!

نگهبان را صدا زدم و گفتم «این 2 نفر، قبل از اینکه اسیر شوند برعلیه شما فحش می‌دادند، زمان شاه به شاه و انقلاب با انقلاب بودند. از اینجا بروند باز بر علیه شما شعار می‌دهند. به نظر من اینها باید 3 بار اعلام شدند!» نگهبانان نگاهشان کردند و با عصبانیت فحش دادند و گفتند اینها درست می‌گویند.

بعد از آن طی 10-12 ساعتی که با هم بودیم دیگر هیچ نگفتند! با وجود شرایط سخت آن لحظات، دلیل نمی‌شد که بی‌احترامی به امام را هم تحمل کنیم!

*منطقه نظامی

ساعت 9 صبح روز سوم، سوم مرداد بود گمانم، یکی از نگهبانان به نام آقای اسدی از ما خواست سوار اتومبیل شویم.» گفتیم «برادر اسدی ما عراق نمی‌آییم اگر سمت ایران می رویم سوار شدیم و گرنه همین‌جا ما را بکش!» حدسم این بود که می‌خواهند ما را به اردوگاه اشرف ببرند! با فحش ما را بلند کرد و گفت «حرف نزنید. سوار شوید!» اتومبیل رو به کرند رفت.

به گردن پاتاق رسیدیم که دژبانی ارتش قبلاً آنجا مستقر بود. تا دژبانی، رفت و آمد شخصی ادامه داشت اما از بعد از دژبانی هرچند 100 و خرده‌ای کیلومتر تا کرمانشاه فاصله داشت اما منطقه را کاملاً نظامی کرده بودند. به کرند که رسیدیم تعدادی سنگر پایین و بالای گردنه بود و تاکسی، لنکروز و... پنچر یا ترکش خورده هم در پایین تپه دیده می‌شد. تعدادی از نیروهای منافقین قبل از گردنه مستقر بودند. آنها را که دیدم حدسم قوت گرفت که یا به کرمانشاه نرسیده‌اند یا اگر رفته‌اند نزدیک کرمانشاه متوقف شده‌اند.

* به جهنم که مُرد!

یکی از آنها جلو آمد و گفت «اسدی جان، داداش یک تک‌لول ضد هوایی بالای گردنه است آن را پایین بیاور و برای بچه‌‌ها با خودت به جلو ببر.» گفت «کی تک‌لول رو بار کنه؟» گفت «همین خرهایی که بار ماشین‌ خودت هستن!»

عباسی با عصبانیت گفت «خر آقاته!» بعد به من اشاره کرد و به اسدی گفت «این دستش زخمی است. او که نمی‌تواند بیاید!» اسدی مرا پیاده کرد و گفت تو اینجا بمان و بقیه را سوار کرد تا تک اول را روی ماشین سوار کنند و برگردند مرا هم ببرند. البته مطمئن بودم نمی‌توانند همه را با تک‌لول سوار کنند چون ماشین از سنگینی تک‌لول می‌خوابید!

با این حال من ماندم و آنها رفتند. عباسی کنار من آمد و من خودم را به بی‌حالی زدم که مثلاً کمک نیاز دارم و عباسی مرا جابجا کرد! اسدی فریاد زد که «گردن کلفت پس تو چرا می‌مانی؟» گفت «کمک نیاز دارد از حال می‌رود!» گفت «بیا بالا، به جهنم که مُرد!» یکی از نگبهان‌ها به عباسی پشت گردن زد تا سوار شود، عباسی هم هُلش داد تو ماشین و بعد سوار شد!

*وقت‌کُشی به سبک عباسی!

جمع کردن تک‌لول قلق داشت! عباسی که رسته ادوات بود بلد بود اما کمک نکرد که زودتر جمع شود! نیم ساعت از رفتن آنها می‌گذشت! می‌دیدم آنها را که تلاش می کند! از طرفی حتی در صورت جمع‌شدن، باید بکسل می‌شد.

به فکر رفتن افتادم! دستهایم باد کرده بود با این حال دلم می‌خواست آخرین تلاش‌هایم را برای فرار انجام دهم. دست‌هایم به خاطر خونریزی باد کرده بود و تقریباً حالت کرختی و بی‌حسی داشت. اطرافم ماشین‌ها یا پنچر بود یا سوئیچ نداشت. از زیر چرخ‌های خودرو نظامی و نیمه‌سنگین آیفا نگاه کردم دیدم یک ماشین کوچکتر پیداست. مشابه ماشینی که اسدی ما را سوار می‌کرد.

*لحظه‌ای که سوئیچ را لمس کردم...

ناگهان یاد حرف‌های آن زن‌ها افتادم که می‌گفتند سوئیچ روی اتومبیل‌ها بماند... چند قدم آن طرف‌تر بعضی از آنها در حال جست‌وجوی سنگرها بودند و با هم بگو بخند داشتند. زیاد به من توجه نداشتند چون نیروهایشان حدوداً 80-90 کیلومتر جلوتر از ما بودند.

خودم را مثل آدمی که انگار منتظر برگشت آنها هست و از بیکاری قدم می‌زند، نشان دادم و با همین قدم‌زدن‌ها به اتومبیل رسیدم. عکس رنگی مریم و مسعود روی شیشه جلوی ماشین چسبیده بود مثل تمام ماشین‌ها. عکس‌های بزرگی بود. با انگشت سالم‌ام به آرامی محل سوئیچ را لمس کردم. مطمئن شدم سوئیچ دارد. یادم آمد مادرم مرا نصیحتی می‌کرد و می‌گفت حمد و سوره را 7 بار از اطراف بخوانی از هر نظر امنی و آسیبی به تو نمی‌رسد.

شبهای عملیات این را به بچه‌های تخریب هم می‌گفتم. شروع به خواندن حمد و سوره کردم و در همان حال فکر می‌کردم. باید مسیر را در ذهنم مرور می‌کردم تا به مشکل برخورد نکنم. با پیچ‌های تند، صخره، درخت‌های کوچک و... در مسیر مواجه بودم. با خودم گفتم اگر به پیچ تند برسم و آنها متوجه شوند ماشین را به دره پرت می‌کنم و خودم از ماشین می‌پرم و لابه‌لای کوه‌ها پنهان می‌شوم. با این روش آنها تصور می‌کنند من نیز با ماشین به دره افتاده‌ام و من از آنجا به سمت کوزران و کرمانشاه می‌روم، اگر متوجه نشدند مسیر را ادامه می‌دهم و .. .

* استخوان دستم آویزان شد!

در حال خواندن قرآن، از نقطه‌ای که از آنها جدا شدم، به آرامی در ماشین را باز کردم و حتی وقت بستن زیاد محکم نبستم تا صدایی تولید نشود. آنها حتی تصور نمی‌کردند چنین اتفاقی بیفتد و بر فرض محال که چنین چیزی پیش بیاید نیروهای خودشان حدود 120 کیلومتر جلوتر بودند و علی‌القاعده باید جلوی مرا می‌گرفتند و راه دیگری هم وجود نداشت.

با نصف استارت ماشین روشن شد. آنقدر نو بود که هیچ صدایی تولید نکرد. نمی‌فهمیدم دستم درد داشت و ورم کرده بود یا چیز دیگر، تنها دیدم که استخوان دستم آویزان شد!

دنده‌ها شبیه پیکان بود، زود به ماشین مسلط شدم و دنده یک زدم. یکی از لاستیک‌ها در شانه جاده بود و دیگری روی جاده. آرام پایم را از کلاچ برداشتم و ماشین را روی آسفالت رساندم. با همان دنده یک و با کمترین فشار روی گاز، دنده را به دو رساندم. هر لحظه حس می‌کردم همین الآن مرا تیرباران می‌کنند. برای رسیدن تیرها لحظه‌شماری می‌کردم. شاید تا صد متر اول هر لحظه همین وضع را داشتم. شاید خنده‌دار باشد اگر اعتراف کنم که حمد و سوره را از پشت سر بیشتر خوانده بودم!

تا از پیچ گذشتم هیچ خبری نشد! گاز ماشین را گرفتم و با سرعت 45 کیلومتر بر ساعت از آنجا فاصله گرفتم تا به کرند رسیدم.

از کرند تا اسلام‌آباد 45 کیلومتر، از اسلام‌آباد تا سه‌راهی 8ـ7 کیلومتر و از آنجا تا تنگه مرصاد از مسیر جاده‌ای حدود 20 کیلومتر جمعاً حدود 120 کیلومتر باید می‌رفتم تا به تنگه مرصاد برسم.

وقتی به 15 کیلومتری کرند رسیدم، دیدم نیروهای ژاندارمری که چند روز قبل آنها را دیده بودم، همچنان پیاده در حال عبور از جاده هستند. نه سوارشان کردند و نه کشته بودند! دستی هم برای من بلند کردند و من هم برایشان بوق زدم و مسیر را ادامه دادم. مرا نشناختند! یادم بود که آنها در بیسیم‌هایشان می‌گفتند اگر نیروی سپاهی و بسیجی دیدید آنها را امان ندهید...

*تقویت روحیه خودم!

به کرند رسیدم. شهر کرند در دامنه کوه قرار دارد و کمربندی آن پایین شهر است. کنار جاده نگهبانی بود. اگر مرا می‌گرفتند همانجا دخلم را می‌آوردند! با اینکه حرف‌های زیادی آماده کرده بودم، اما کاملاً غیرعاقلانه بود... چراغ‌ها را روشن کردم و آرنجم را روی بوق گذاشتم. حدود ساعت 9-10 صبح بود. سرعت را به 130 رساندم. شاید برایتان جالب باشد وقتی سرعت را به 120 رساندم، صدای زنگ هشدار درآمد! من اولین بار بود که این صدا را می‌شنید! یک لحظه ترسیدم، فکر کردم شاید به ماشین بمب وصل است! آرام سرعت را کم کردم، صدا خوابید! دوباره زیاد کردم، باز صدا آمد! تازه فهمیدم این برای کنترل سرعت است! تا آن زمان ندیده بودم چنین چیزی را. به خودم می‌خندیدم و با این روش به خودم روحیه می‌دادم!

نگهبان‌ها فکر می‌کردند کار مهمی دارم و عجله‌ام برای آن است. عکس مریم و مسعود هم بود که دیگر جای هیچ ترسیدن باقی نمی‌گذاشت.

بین مسیر یک لنکروز ما هم واژگون شده بود که چند نفر از بچه‌ها شهید شده بودند. ماشین را کنترل کردم و از کنارشان عبور کردم. تا اسلام‌آباد 90 کیلومتر راه آمده بودم. از آنجا به بعد رفتن به داخل شهر صلاح نبود. زیاد راه فرار نداشت. نرسیده به شهر سیلوهایی بود که گندم‌های درو نشده مردم را در آن ذخیره کرده بودند.

* نعمتی به‌نام خوردن علف‌!

ماشین را کنار سیلو لابه‌لای گندم‌ها گذاشتم و از ارتفاعات رفتم. 10 کیلومتر به بالا رفتم. شهر خلوت بود. جلوتر که رفتم، دیدم عمده نیروهایشان در اسلام‌آباد مستقر هستند. قسمت شمالی اسلام‌آباد ارتفاعاتی دارد که به سه راهی اسلام‌آباد می‌رسد. شاید 8ـ7 کیلومتر روی ارتفاعات حرکت کرده بودم. ارتفاعات زیاد بلند نیست شاید نیم ساعته به بالای آن رسیده بودم. البته با وجود آب و علف‌های فراوان، تا حدی بر گرسنگی هم غلبه کرده بودم و با خوردن آن جان گرفتم. واقعاً بعد از چند روز ضعف شدید ناشی از گرسنگی و البته خونریزی، علف‌ها برایم نعمت بزرگی بود.

 از روی ارتفاعات وقتی نزدیک گردنه حسن‌آباد رسیدم، هوا به تاریکی می‌رفت. دیدم عمده نیروی آنها در گردنه حسن‌آباد یا همان مرصاد مستقرند، بخشی لابه‌لای گردنه، بخشی سه‌راه اسلام‌آباد، بخشی در کرند، پاتاق و حتی سرپل ذهاب. خیالم راحت شد که از گردنه عبور نکرده‌اند.

به ذهن خودم، ما هیچ نیرویی در تنگه نداشتیم. خدا می‌داند چه چیز آنها را نگه داشته بود. فقط بعدها شنیدم بچه‌های یزد مقری در بالای تنگه داشتند که با کمک راننده‌های لودر و بولدوزر خاکریزی را بالای جاده می‌زنند و از پشت آن با آرپی‌جی به چند ماشین منافقین شلیک و آن را منهدم کرده‌اند. احتمالاً آنها از وحشت بی‌خبری از تعداد نیروهای ما در پشت خاکریز، زمینگیر شدند. بعد از آن نیروهای ما رسیدند، لشکر 57 سقز، نیروهای مردمی کرمانشاه، از لرستان؛ کوهدشت، نورآباد، زن و مرد با اسلحه و تک‌لول، قناسه، نان و غذا همه هجوم آوردند.

*بمباران روستای حسن‌آباد

وقتی دیدم که آنها در پشت تنگه مانده‌اند، خیالم راحت شد. نشستم تا نفسی تازه کنم. ارتفاع بیش از 2000 متر بود. فکر کردم که پایین بیایم و با عبور از جاده به ارتفاع بعدی بروم که مقر لشکر بود. از ارتفاع پایین آمدم. تا به پایین رسیدم، دیدم دو نفر از منافقین پشت به من نشسته بودند، حدوداً 10-15 متر از من فاصله داشتند.

قبل از اینکه مرا ببینند سریع به سمت بالای کوه برگشتم. حدود 300ـ200 متر که از دامنه کوه فاصله گرفتم، یکی از آنها مرا دید، رگباری به سمتم شلیک کرد که لابه‌لای درخت‌های بلوط پنهان شدم و از آنجا دور شدم. به بالای ارتفاعات که رسیدم تقریباً نزدیک غروب آفتاب بود. از شدت خستگی همانجا نشستم. دیدم یک هلی‌کوپتر روستای حسن‌آباد را بمباران کرد و رفت! فکری کردم چه کنم، اگر ارتفاعات را دور می‌زدم تا گردنه 8ـ7 ساعت زمان می‌برد، از طرفی هیچ تضمینی وجود نداشت که آنجا منافقین نباشند. اگر هم می‌ماندم از گرسنگی تلف می‌شدم.

صدای غرش هواپیما شنیدم، با چشم دنبال آن می‌گشتم. از سمت شمال می‌آمدند و 3 تا بودند که پلکانی حرکت می‌کردند. یکی پایین، یکی بالا و دیگر بالاتر. وقتی به بالای سر منافقین رسیدند اولین هواپیما، هرچه بمب داشت سر آنها خالی کرد. کمی جلوتر هواپیمای دوم، بعد هواپیمای سوم، طبق یک برنامه مشخص!

* لذت لحظات نابودی منافقین...

تمام منطقه تا ارتفاع بسیار بالایی فقط زبانه‌های آتش دیده می‌شد. آنقدر احمق بودند که همه به ستون در جاده حرکت می‌کردند! اینها همان‌هایی بودند که آنقدر منظم و مطیع بودند که هرکس آنها را می‌دید، تصور می‌کرد منافقین به تهران برسند، هیچ‌کس جلودارشان نیست! هواپیماها هر چه در راهشان بود ذوب کردند! این مسیر، اتومبیل‌های سوخت، مهمات، غذا و... همه چیز بود که انفجار هرکدام به راحتی تا فاصله زیادی همه‌چیز را نابود می‌کرد. من از بالای تپه شاهد ماجرا بودم و تنها کاری که از دستم برمی‌آمد این بود که از سر شادی سجده شکر به جا بیاورم. آنچه از بالا می‌دیدیم، فکر می‌کنم 80% توان منافقین آن روز نابود شد. آن لحظات با همه وجودم آرزو کردم خدا جان مرا فدای خلبانان هوانیروز ارتش کند!

واقعاً تمام خستگی‌ها، تشنگی، گرسنگی، دردها و همه سختی‌هایم تمام شد. هیچ دردی را حس نمی‌کردم. من شاهد جهنم منافقین بودم و با تمام وجود لذت نابودی آنها را احساس می‌کردم. سرحال شده بودم. حالا دیگر مطمئن بودم گردنه دست بچه‌های خودمان است. از روی همان ارتفاعات مسیر را ادامه دادم. هوا تاریک شده بود. باید سریع‌تر حرکت می‌کردم.

*سپاه بدر

نزدیک خط پدافندی خودمان رسیدم. حدود 800 متر تا یک کیلومتر به خط مانده بود که دیدم صدای عربی می‌آید! احتمال دادم نیروهای سپاه 9 بدر باشند! ناچار بودم خود را راضی کنم که مسیر را ادامه دهم... از پشت یکی از درخت‌های کوچک، آن عرب‌زبان بیرون پرید و گفت: «ایست! قف!» با خود گفتم منافقین عرب‌زبان نیستند! خندم گرفت! گفتم «یا ایست بده یا قف!» خندید و گفت «ایست! تو کی هستی؟» گفتم «از بچه‌های سپاه‌ام.» گفت «اینجا چه می‌کنی؟» حدسم درست بود، از نیروهای لشگر 9 بدر بودند که گویا می‌خواستند به منافقین حمله کنند. فردی به نام ابوحسن بین آنها بود که محاسن بلندی داشت. سریع جلو آمد و دستهای مرا گرفت! از شدت درد فریاد زدم! فکر می‌کرد نارنجک دستم است. گفتم دستهایم زخمی است. مرا گشتند و دیدند هیچ چیز با خود ندارم. پرسید پس چطور به اینجا آمدی؟ گفتم قصه مفصل است.

صحبت این شد که می‌خواهند به منافقین حمله کنند. مسیر را توضیح دادم تا اشتباه نروند. آنها هم خط ما را نشان دادند گویا 2 کیلومتر دیگر از مسیر مانده بود تا برسم.

*مجلس عزاداری شهادت من!

به خط خودمان رسیدم. نگهبان را صدا زدم. ترسیدم بی‌صدا بروم و تیراندازی کنند. هوا دیگر کاملاً روشن شده بود. نگهبان نبود گویا! خودم از خط عبور کردم. آمبولانس آنجا بود. خودم را به راننده رساندم و گفتم «برادر می‌شه زحمت بکشی مرا به کرمانشاه برسانی؟» گفت: «چه شده؟» گفتم: «مجروح شدم!» تعداد کمی نیرو آنجا بود و مشخص بود برای عملیات اعزام شده‌اند. چهره بعضی برایم آشنا بود اما اسم‌هایشان را به یاد نمی‌آوردم. لهجه گیلکی داشتند. از بچه‌های لشگر قدس رشت بودند. یک از آنها گفت « کی مجروح شدی؟» گفتم: «3 روز قبل!». حرف‌هایم آنقدر عجیب بود که اگر به من هم می‌گفتند باور نمی‌کردم! الآن 4 روز از گم شدن من می‌گذشت و حتی بعدها از بچه‌ها شنیدم که برایم مجلس عزاداری هم گرفته‌اند!

از یگان، رسته و لشگرم پرسیدند. از بچه‌های گردان ما کسی آنجا نبود. گفتم «لشگر 57. همان که مقرشان تنگه شوآن است. حالا مرا دکتر می‌برید یا نه؟» گفتند «از کجا بدانیم منافق نیستی؟» گفتم «حق دارید! اما آنها لباس یکدست و آستین سفید دارند و البته با تجهیزات کامل! چرا باید من خودم را به شما معرفی کنم برای درمان!»

پیشنهاد دادم 2 نفر را به عنوان نگهبان برای من بگذارند تا کرمانشاه، آنجا اجازه دهند درمان شوم و پس از آن مرا به مقر 57 نزدیک طاق بستان ببرید. آنجا اگر شناسایی شدم که رهایم کنید وگرنه تیربارانم کنید. همین کار را کردند. دستهایم پانسمان شد و لباس‌هایم را عوض کردم.

*رنجبر آمده!

بعد از آن به مقر خودمان در کرمانشاه رفتم. مسئولین لشگر ما جمع بودند تا برای عملیات تصمیم‌گیری شود. در این بین فرمانده لشکر، سردار نوری هم در مسیر رسیدن به جلسه مجروح شده و سمت ایلام رفته بود! من روبه شمال و او رو به جنوب! جلسه با مدیریت جانشین برگزار شد. آنقدر بچه‌ها درگیر بودند که وقتی من وارد اتاق شدم مرا نشناختند! من هم نشستم بین بچه‌ها. از کناری خود پرسیدم «حاجی کجاست؟» گفت «حاجی کیه؟» گفتم «فرمانده، حاجی نوری دیگه!» گفت «حاجی تیر خورده!» همشهری‌ام بود با لهجه خودمان ادامه داد «والله نمی‌دانم کجاست؟ اما گفتند سمت ایلام رفته.» یک دفعه مثل برق‌گرفته‌ها دوباره برگشت و گفت «تو رنجبری؟» و با فریاد بچه‌ها را خبر کرد که «رنجبر آمده...». همه دوره‌ام کردند. داستانم را تعریف کردم و از جانشین خواستم مرا پیش آقا رحیم ببرد تا توضیحات کامل را به آنها ارائه دهم. گفتم با رفتن یکی دو هلیکوپتر با مهمات که گردنه پاتاق را منفجر کند، محال است حتی یک نفر زنده بماند! چرا که باید 100 تا 150 کیلومتر پیاده‌روی کنند، گرمای سرپل ذهاب، قصر شیرین و سومار آنها را از پا درمی‌آورد. مطمئناً در 15ـ10 کیلومتری همه زمین‌گیر خواهند شد.

*"روح" به خانه برگشت...

با حاج کشکولی به طرف قرارگاه نجف حرکت کردیم. آقا رحیم نبود، آقا محسن هم درگیر جنوب بود. سردار شوشتری آنجا بود. با او صحبت کردیم و اطلاعات را به او دادم. حاج کشکولی به سردار گفت که من 3 ماه است خانه نرفته‌ام! الآن هم شایعه شده که شهید یا اسیر شده. سردار شوشتری دستور داد من به خانه بروم و اتومبیلی هماهنگ کرد که حدود 5-6 صبح به خانه رسیدم.

ما در طبقه دوم مستأجر بودیم. همسرم پنجره را باز می‌کرد، تا مرا می‌دید پنجره را می‌بست و می‌رفت! هرچه گفتم «من مرتضی ام» باور نمی‌کرد! 3-4 مرتبه این‌کار تکرار شد و در را باز نمی‌کرد!

از طرفی خبر شهادت و یا اسارتم را شنیده بود و از آن طرف سر و صورت باندپیچی‌ شده من! بعدها به من گفت شنیده بودم شهدا و اموات بعد از شهادت به خانه‌هایشان برمی‌گردند، فکر می‌کردم روح تو به خانه برگشته است...

آن شب عملیات مرصاد با موفقیت کامل انجام شد.



از خودم گلایه دارم ،بخاطر اینکه امسال چند بار پیرو مرادم در مورد پس از خود سخن گفتند ومن هنوز دق نکرده ام وچقدر عوض شده ام …

از خودم گلایه دارم ،بخاطر دلهای که شکستم بخصوص دل امام ورهبرم را چقدر اندک به راهنمایی های او توجه کردم.

این روزها وقتی حرفهای روحانی وهاشمی را می شنوم ،گلایه ام ازخودم بیشتر می شود اینها دل چه کسی را دارند می شکنند وچه کسی آنها را به مردم تحمیل کرده.

از خودم گلایه دارم ،ایکاش وقتی احمدی نژاد تفرقه میان حزب الهی هارا ،وسنت های غلط را پایه می گذاشت بر او بیشتر تاخته بودیم که امروز بیگانه غلط های او را به رخ مولایم نمی کشید .

از خودم گلایه دارم ایکاش سال ٩٢وقتی آن چهار نفر بنای اختلاف راباهم رقم می زدند بر سر شان فریاد می کشیدیم که چه کسی را دارید به مردم تحمیل می کنید.

از خودم گلایه دارم چرا با مردمم در مورد فتنه گران کم سخن گفتم ،از باغیان بر نظام وخیانت های که به مردم کرده اند با دوستانم با همسایگانم سخن نگفتم.

چند شب پیش وقتی اشک های غلطان رهبرم را دیدم که به مظلومیت مادر می گریست وما هم با او می گریستیم یادتوابین افتادم یاد کسانی که به وظایف خود عمل نکردهاند ودر کنار مولای خود فقط گریه می کنند.

مولای من چند ماهی است مرتب از رفتن سخن می گوید ومن هنوز زنده ام وحتی بیدار هم نمی شوم .

یاد گرفته ام همه تقصیر ها را به گردن دیگران بیندازم ،انقلابی که با خون دل با تکه تکه شدن هزاران عزیز به دست ما رسیده است ورهبری که حاصل لطف خدا در آخر زمان است را قدر دان نیستیم .

بهترین فرزندان این کشور برای حفظ این انقلاب وکشور در سوریه ،عراق ،لبنان ویمن تکه تکه می شوند سر بریده می شوند ومن بیدار نمی شوم .

آنها کیلومتر ها دور از خانواده برای این عقیده می جنگند ومن در کنار خانواده ام کاری برای حفظ نظام که امام می فرمودند از اوجب واجبات است انجام نمی دهم ولی حسرت می خورم ایکاش من هم جزء مدافعین حرم بودم!!!

هنوز هم عده ای را می بینم که دنبال حجت شرعی برای وحدت بین حزب الله می گردند ولی برای تفرقه به هیچ حجتی نیاز ندارند .وامروز هم می گویند دیدید وحدت سودی نداردباید کار گفتمانی کرد و….

چقدر دلگیرم از کسانی که دیدند وحدت رقیب را ،دیدندولی باز انصراف ندادند وماندند تا خون به دل دلسوزان بکنند .

وای برما اگر مسولیت دفاع از انقلاب را بعهده نهادها ومسولین بدانیم وبه کناری بنشینیم ونق بزنیم ،انقلاب برای ماندن روحیه انقلابی می خواهد نه نقزن های بهانه گیر.مطمئن باشید حفظ انقلاب بیشتر از آنکه بر عهده صدا وسیما ،بسیج ، سازمان تبلیغات و…باشد بعهده من وشماست.

مگر ما چقدر تلاش کردیم که انتظار نصرت الهی هم داشته باشیم با این همه غیبت وتهمت ومحوریت نفس چطور می توانیم انتظار نتیجه داشته باشیم ،کجاست خلوت شب ودعاهای سحرمان ؟

مگر من باچند نفر از مردم صحبت کرده ام ویا به پرسش های چند نفر پاسخ داده ام ،کجا روشنگری کردیم ؟کجا عمار بودیم ؟ما که تاشب آخر میان خودمان اختلاف داشتیم وبر سر نفرات لیست بحث می کردیم چطور انتظار داشتیم مردم به ما ها رای بدهند؟

ما کار نکردیم ،تلاش نکردیم حرفهای آقایمان را گوش نکردیم وحالا آمده ایم هیأت توبه کنیم ….

به خدا دارد دیر می شود فتنه اکبر نزدیک است وای برما اگر دانسته یا ندانسته در دام بیفتیم ویا پلی شویم برای عبور دشمنان انقلاب وضربه زدن آنها به ولی مسلمین…

بیاید تمام کنیم اختلافات را ،بجنگیم با نفس خود دوباره انقلابی شویم ومردمی ،والا سالها باید افسوس بخوریم وچون ملامتیان از خود گله کنیم.

این انقلاب، فقط با انقلاب زنده می ماند یا علی مدد.

«امین توکلی زاده»



ملّت ایران نه مجلس دولتی میخواهند، نه مجلس ضدّ دولتی میخواهند؛ ملّت ایران مجلسی میخواهند که به وظایف خودش آشنا باشد.

دشمن برای داخل کشور برنامه دارد، چه‌کار میکند؟ از نفوذی استفاده میکند. معنای نفوذی این نیست که حتماً رفته باشد پول گرفته باشد برای اینکه بیاید در فلان دستگاه نفوذ کند و خودش هم بداند چه‌کار دارد میکند؛ نه، گاهی نفوذی، نفوذی است، خودش هم نمیداند!


از ادبیّات سیاسی دشمن استفاده نکنیم... انقلاب از روز اوّل آمدند تعبیر ادبیّات تندرو و میانه‌رو را مطرح کردند؛ فلانی تندرو است، فلان جریان تندرو است، فلان جریان میانه‌رو است.

 «وسط» در اسلام چیست؟ در مقابل تندرو است؟ نه، «وسط» در مقابل منحرف است... راه میانه یعنی راه مستقیم... تند رفتن در صراط مستقیم چیز بدی نیست؛ سابِقوا اِلی‌ مَغفِرَةٍ مِن رَبِّکُم؛ جلوتر بروید.



رای می دهم به آدمی که غش نمی کند به سمت انگلیس و امریکا

آدمی که کار را نداده دست کدخدا

رای می دهم به بچه های زینبیه و حلب

رای می دهم به اشک های نیمه شب

آدمی که بی خیال نان مردم است

آدمی که هسته ی نبوغ را

توی چاله خاک می کند

بعد در خفا و آشکار

حال می کنند

با برادر  انگلیس

سایه های با مدال و بی نشان

افتخارشان  نه چون نشان افتخار همت است و باکری

خنده ی ژکوند می زنند با  "کری"

رای من  به آدمی که فکر می کند که آخر جهان  فرانسه  است نیست

قهوه ی فرانسوی

بدتر از هلاهل است و قهوه ی قجر

قهوه ی فرانسوی

 باعث زوال عقل و هوش می شود

جای هسته ای به نفت و پسته فکر می کنند

عاشقان چای  ترکمان و ترکمان قهوه

آدمان لفت و لیس

در سفارت فخیمه ی برادر انگلیس

هیچ گاه

رای من جماعت بنفش و زرد نیست

رای من به غیر رنگ درد نیست

رای می دهم به بچه های رنج

بچه های کربلای چار و پنج

رای می دهم به بچه های دردمند کوچه های زخمی دمشق

رای می دهم به عشق!

رای می دهم به آدمی که هیچ وقت

تیتر اول رسانه های صهیونیست نیست

رای من به هست، هست         

رای من به نیست، نیست!»

علیرضا قزوه



می شود فاطمه پریشانش

می رسد دست او به دامانش

می کند افتخار در محشر

زایر اربعین به ایمانش

 

 

مرز را ، عشق دین به هم زده است

دلبری مهجبین به هم زده است

عجبی نیست اگر که عالم را

زائر اربعین به هم زده است

 

 

من که شاگرد دینی ات باشم

عاشق هم نشینی ات باشم

می دهی تو اجازه ام آقا

زائر اربعینی ات باشم

 

 

مثل عبدی حقیر می آیم

عاشق و سر بزیر می آیم

اختیاری ندارم از خود من

دست من را بگیر می آیم

 

 

تا جهان را نوشت و بر پا کرد

کربلا را بهشت دنیا کرد

عشق ملیونی حسینی را

اربعین می شود تماشا کرد

 

 

این فقط پا به جاده رفتن نیست

یک ملاقات ساده رفتن نیست

می رسی تا خدا درنگ نکن

این فقط یک پیاده رفتن نیست

 

 

ساکن شهر کربلا تو حسین

راه زیبای  تا خدا  تو حسین

مطمئنم که عاقبت روزی

می کشی اربعین مرا تو حسین

 

 

از مدار غمت گریزی نیست

در جهان مثل تو عزیزی نیست

عشقِ میلونیِ حسینی ها

در ازای غم تو چیزی نیست

 

 

گفتی که نشان مومنینت باشد

هر شیعه که زائر زمینت باشد

والله قسم به روز محشر هم بُرد

با زائر روز اربعینت باشد

 

 

در غمت من سرور می بینم

من فرج را نه دور می بینم

از نجف تا به شهر کرب و بلا

جاده ای تا ظهور می بینم

حجت الاسلام موحدی

مطالب قدیمی تر »