شهیدان کرمی
 
شرح زندگی،خاطرات وعکس های شهیدان زمان واحمدرضا کرمی

به گزارش گروه بین الملل خبرگزاری فارس، سردار قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در پی اقدام آل‌خلیفه مبنی بر سلب تابعیت از شیخ عیسی قاسم رهبر شیعیان بحرین، بیانیه‌ شدید‌اللحنی صادر کرد.

متن کامل این بیانیه به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم


مردم مسلمان و مظلوم بحرین مدت طولانی و سال‌های مدیدی است تحت ظلم، تبعیض، بی‌عدالتی، تحقیر و اقدامات خشن، ضدانسانی و غیر قابل قبول آل خلیفه قرار گرفته‌اند.
این مردم نجیب و صبور به رغم فشارهای سنگین و برخوردهای نژادپرستانه آل خلیفه حتی دستگیری برخی از  رهبران سیاسی و دینی، به زندان کشاندن زن‌ها و کودکان و شکنجه خوفناک آنها، لغو تابعیت شهروندان، تضییع حقوق شهروندی و دهها جنایت دیگر، بدون دادن هر گونه بهانه ای به دست آل خلیفه بدنبال احقاق حقوق حقه خود بصورت مسالمت آمیز بوده و تشدید فشارها هرگز آنها را از این مسیر سلمی خارج نکرده است.
اما گستاخی آل خلیفه به جایی رسیده است که با نادیده گرفتن نجابت مردم و حرکت سلمی آنها و با استفاده از سکوت معنادار سازمان ملل، آمریکا و کشورهای غربی هر روز بر دامنه جنایات خود و ایجاد خفقان و فشار بیشتر بر ملت بحرین افزوده است.
بازداشت غیر قانونی شیخ علی سلمان و دیگر رهبران سیاسی و دینی بحرین در سایه سکوت مجامع بین المللی، آل‌خلیفه را به این گستاخی کشانده تا حریم روحانی بر جسته و رهبر دینی شیعیان بحرین، حضرت آیت الله شیخ عیسی قاسم را مورد تهدید قرار داده و تصورات نگران کننده ای در اذهان مردم منطقه و بحرین بوجود آورد.
به نظر می رسد آل خلیفه از حرکت مسالمت آمیز مردم سوء استفاده کرده و برآورد دقیقی از خشم مردم ندارد.


یقینا آنها می دانند تجاوز به حریم آیت الله شیخ عیسی قاسم خط قرمزی است که عبور از آن شعله ای از آتش را در بحرین و سراسر منطقه پدید خواهد آورد و برای مردم راهی جز مقاومت مسلحانه باقی نخواهد گذاشت.
قطعا تاوان آن را آل خلیفه پرداخت خواهد کرد و نتیجه آن جز نابودی این رژیم سفاک نخواهد بود.
حامیان آل خلیفه بدانند اهانت به آیت الله شیخ عیسی قاسم و استمرار فشارهای بیش از حد به مردم بحرین سرآغاز انتفاضه خونینی است که عواقب آن بعهده کسانی خواهد بود که به گستاخی حکام بحرین مشروعیت می دهند.
(وانتصروا من بعد ما ظلموا و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون) شعرا 222

قاسم سلیمانی


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥ توسط علیرضاکرمی

ز کودکی خادم این تبار محترمم

چونان حبیب مظاهر مدافع حرمم

به قصد حفظ حریم حرم به پا خیزم

کنار لشکر عشاق حسین هم قدمم

***

اگر که حرمت این بارگه شکسته شود

و یا اگر که ره کرببلا بسته شود

چونان زنم به پیکر غاصب شام و عراق

که بند بند وجودش ز هم گسسته شود

***

حکم دفاع از حرم ز شاه نجف دارم

به امر رهبرم هماره جان به کف دارم

هدف فقط رهایی عراق و سوریه نیست

مسیرم از حلب است قدس را هدف دارم

***

نه غصه جدایی از یار و وطن دارم

به امر حق به راه دل کفن به تن دارم

پریدن از قفس که بال و پر نمی خواهد

عشق است بال پریدن همان که من دارم

***

ذکر لبم یازینب به دلم واهمه نیست

به سرم جز زیارت حسین فاطمه نیست

خدا مرا از در این خانه جدا نکند

گدایی در این خانه مرا خاتمه نیست

***

خطوط قرمز دور حرم ز خون من است

چو برکه ام که مرگ من همان سکون من است

پیاده می روم ز مشهدالرضا تا شام

حال کبوتر حرم حال کنون من است


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥ توسط علیرضاکرمی

ساده نگذر از کنار پوتین های بی پا

که پاهایشان بدن ها را بردند

تا تو آسوده قدم برداری


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥ توسط علیرضاکرمی

اول - سپاه امام در صفین، تنها به قدر دو ضربت با پیروزی فاصله داشت اما مکر معاویه به کمک نفوذی‌ها کارگر افتاد و شمشیرکشیدن منافقان سپاه بر روی امام، همه چیز را واژگونه کرد.

مذاکرات محرمانه صفین که نتیجه‌اش خلافت معاویه بود! فتحی ناباورانه برای شامیان به ارمغان آورد. اما کار تمام نبود.

منافقان دل‌داده به وعده اقتصادی و رفاهی معاویه، وظیفه‌ای داشتند و آن ایجاد اختلاف و چنددستگی در حکومت امام بود. اشعث کندی، لیدر این اختلاف‌سازی بود. اسناد خدمت این نفوذی به استکبار معاویه را، می‌توان در تاریخ یافت. در کنار این چند قطبی‌سازی داخلی، محرک خارجی هم نیاز بود.

معاویه می‌کوشید تا با نفوذ در داخل حکومت امام و حمله نظامی به برخی مناطق دور از کوفه، در محاسبات مردم و مسئولان تغییر ایجاد کند. جامعه باید به این باور می رسید که معاویه ابرقدرت است و ایستادگی مقابل او به صلاح مردم نیست.

معاویه در یکی از دسیسه‌های تجاوز، سفیان بن عوف غامدی را فرا می‌خواند و مأموریت او را برایش تشریح می‌کند. 

ای سفیان! برایت سپاهی چابک، مجهز و عظیم آماده می‌کنم. از کنار فرات حرکت می‌کنی تا به استان انبار عراق برسی. وقتی در مسیر به شهر «هیت» رسیدی، هرکه و هرچه را دیدی غارت کن. در شهر «مدائن» و «انبار» هم، چنین کن. به کوفه نزدیک نشو. همین که انبار را غارت کنی، گویی به کوفه حمله برده‌ای. این غارت‌ها مردم را می‌ترساند.

 بدان غارت اموال، از کشتن دردناک‌تر است؛ پس هرچه آبادی در راه دیدی غارت کن. دشمنان ما را بکش اما از دوستانمان تقدیر کن و از مردم بخواه به ما ملحق شوند.

بعد از این دستور، معاویه برای مردم سخنرانی می‌کند: ای مردم بپاخیزید و برای جنگ، «سفیان» را همراهی کنید. بدانید که خدا پاداش بزرگی به شما خواهد داد.

سفیان می‌گوید: در کمتر از 3 روز، 6 هزار نفر آماده شدند و سپاه حرکت کرد. خبر آمدن ما به مردم «هیت» رسید. هیچ‌کس در شهر نبود. شهر بعدی هم از ترس، خالی شده بود. در شهر انبار، تنها 30 مرد با سالارشان مقابل ما ایستادند که به خدا سوگند بسیار خوب جنگیدند و ما را عقب نشاندند.

اما در نهایت آنان را کشتیم و همه آنچه در شهر بود را غارت کردیم و پیروز نزد معاویه برگشتیم. حمله ما مردم را سخت ترسانده بود.

دوم - مردی از «انبار» خبر حمله نظامی سپاه معاویه را به امیرمؤمنان علی علیه‌السلام می‌رساند. امام به منبر می‌رود و می‌فرماید:

برادر بکری شما در انبار کشته شده. او مردی بود که از جنگ و واقعه نمی‌ترسید و آخرت را بر دنیا ترجیح می داد. اکنون برخیزید و غارت‌گران را تعقیب کنید تا با شکست آن‌ها، برای همیشه از عراق بیرون بروند.

در این هنگام امام سکوت فرمود به امید آن‌که کسی پاسخ بدهد یا سخنی بگوید. اما همه خاموش بودند. امام که سکوت جمعیت را دید، از منبر فرود آمد و شخصا پیاده به سمت «نخیله» (محل اجتماع سپاهیان) حرکت کرد...

گروهی از بزرگان، رهبر را احاطه کردند و گفتند: امیرالمؤمنین! برگرد. ما این کار را انجام می‌دهیم و شما را کفایت می‌کنیم.

امام فرمود: نه مرا می‌توانید کفایت کنید و نه خودتان را...!

آن‌ها اصرار کردند. امام اندوهگین و آزرده بازگشت.

سپاه کوفه به تعقیب مهاجمان شام رفت اما دیر رسید. بعد از آمدن سپاه، امام دوباره مردم را برای نبرد فراخواند. مردم جمع شدند اما کمتر از 300 نفر! امام فرمود: اگر هزار نفر بودند، درباره‌شان نظری داشتم. مدتی بعد گروهی برای عذرخواهی آمدند. امام فرمودند عذرخواهان آمدند اما تکذیب کننده‌ها، تخلف کردند و نیامدند.

 امیرمؤمنان علیه‌السلام در اندوه رفتارها باز مردم را جمع کردند و خطبه خواندند: ای مردم به خدا قسم تعداد شما از تعداد مردمی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) را یاری کردند بیشتر است. انصار مدینه که تعهد کردند از پیامبر (صلی الله علیه و آله) دفاع کنند تنها دو قبیله نوخاسته و کم‌جمعیت بودند ولی در مقابل حملات دلیران عرب ایستادند و مقاومت کردند تا آن‌که همه اعراب تسلیم آن‌ها شدند.

جمعیت امروز شما از انصار آن روز بیشتر است (یعنی تنها باید بر حق پایدار و مقاوم بمانید تا پیروز شوید)

ناگهان از میان مردم، کسی با چهره‌ای تیره برخاست و گفت: یاعلی! تو محمد نیستی و ما هم انصار نیستیم!!!! (دقت کنید همین دو جمله ساده، چگونه در دلهای مستعد شده از خطبه امام ، بذر تردید ریخته است . خدا می‌داند این سخن ناروا ، چه آتشی به جان رهبر رنجور از بی وفایی ها زده‌است).

امام فرمود‌: مادرتان به عزایتان بنشیند که جز اندوه بر من نمیافزایید. مگر من گفتم شما انصارید و من پیامبرم؟ مثالی زدم به امید آن‌که عمل کنید...

 مردی دیگر برخاست و گفت: امروز ما نیازمند اصحاب نهروان هستیم (کنایه و تأسف از کشتن خوارج)!!

کسی گفت: اگر امروز مالک اشتر بود، هرکس تکلیفش را می‌دانست!

و حرف و هیاهو بالا گرفت.

امیرمؤمنان علیه‌السلام فرمود: مادرتان بر شما بگرید. حق من بر شما واجب‌تر از حق اشتر است. مگر اشتر بر شما غیر از حق مسلمانی، حق دیگری هم داشت؟ (که من حق ولایت و امامت بر شما دارم).

آه و ناله نفوذی‌ها در خستگی از جنگ اثر کرد. تهاجم روانی شام موفق شده بود.

محاسبات مردم و برخی مسئولان تغییر کرده بود.

سپاه مقاومت کوفه، تسلیم تئوری سازش شد و هرگز برای نبرد جدید با معاویه بسیج نگردید.

مدتی بعد، امام در مسجد کوفه به شهادت رسید.

چهل روز بعد، اشعث کندی، نفوذی وفادار غرب، مرد.

نکته:

از آن غربت تلخ دیروز، چهارده قرن می گذرد.

امروز اگر دنیا به پای برخی خواص پیچیده و یا اگر شوق جاه و مقام در برخی دل ها ریشه دوانده است.

امروز اگر برخی دوست دارند برای ایران، تنگستان دلیران، طلحه و زبیر جمل بشوند، باید دریابند که جز بردن عِرض خود، هیچ زحمتی نخواهند داشت.

دنیا بداند، دیگر نه امروز، دیروز است و نه ایران، کوفه.

محمد مهدی زارع

هاشمی رفسنجانی درمصاحبه با روزنامه آرمان:

شعار «‌ما اهل کوفه نیستیم»‌ پشتوانه تاریخی ندارد. یک بار در نماز جمعه توضیح دادم که کوفه یکی از بهترین شهرهای اسلامی بود. تا جایی که حضرت علی (ع) مقر حکومتشان را از مدینه به کوفه آوردند. اکثر مردم کوفه ایرانی بودند. آن موقع مرکز حکومت‌های ایران، نزدیکی‌های بغداد کنونی در مدائن بود که طاق کسری نماد آن است. در لشکر مختار زبان فارسی از عربی جدی‌تر بود. با هر قیامی که امامزاده‌ها می‌کردند، مردم کوفه همراهی می‌کردند که البته اکثرشان شکست می‌خوردند.

مردم کوفه در هر قیامی خوب وارد می‌شدند. کوفه از شهرهای مهم اسلام بود و اشتباه است که مردم کوفه را بد بدانیم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٥ توسط علیرضاکرمی

ازچپ، شهید ابوالقاسم باقری وشهید احمدرضا کرمی

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز مردن نهراس

مردار بود هر آنکه او را نکشند


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ توسط علیرضاکرمی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٤ توسط علیرضاکرمی

میعادگاه شهدا و رزمندگان لرستانی پادگان شهید شفیع خانی، یادگار دلاوران تیپ همیشه قهرمان ۵۷ حضرت ابوالفضل (علیه السلام) کاملاً تخریب شد.

ای گران جان خوار دیدستی مرا

 زانکه بد ارزان خریدستی مرا

هرکه او ارزان خرد ارزان دهد

“گوهری، طفلی به قرصی نان دهد”


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ توسط علیرضاکرمی

ساعت 2 بعد از ظهر دوم مرداد 67 بود که ناگهان آتش بسیار سنگین دشمن از طرف سرپل ذهاب همه ما را زمین گیر کرد. آتش روی ارتفاع و گردنه پاتاق و روستای قلعه رفیع و شیارهای منطقه اجرا می شد.

آتش حدود 45 دقیقه ادامه داشت که زمان خیلی زیادی بود. ساعت 3 بعد از ظهر بود که آتش فروکش کرد.داریوش مرادی و مرتضی رنجبر مسئول تخریب لشکر و زمان کرمی از بچه های تخریب با یک خودرو به سمت دیدگاه رفتند تا اوضاع را بررسی کنند. من هم تصمیم گرفتم گردان حمزه را آماده عملیات کنم. بعد از چند دقیقه صدای حرکت تانک و صدای رگبار دوشکای تانک توجه ام را جلب کرد. بچه ها در حال حرکت روی جاده آسفالته به سمت پل ماهی بودند که متوجه عقب نشینی نیروهای خودی می شونند. اهمیتی نمی دهند و جلو می روند. تا در یکی از پیچهای جاده مستقیم به ستون در حرکت منافقین و عراقی ها برخورد می کنند. خودرو توسط داریوش متوقف می شود. بچه ها به سرعت پیاده می شوند. درگیری تن به تن بسیار نزدیک شروع می شود و بعد از لحظاتی زمان کرمی و داریوش مرادی در یک رزم مردانه نابرابر هدف تیر شقی ترین انسانها قرار می گیرند و به شهادت می رسند.ساعت 5/3 بود. تصمیم گرفتم با چند نفر از بچه های اطلاعات و ابراهیمی به سمت خط برویم.دیدم تانک های خودی به سرعت در روی جاده در حال حرکت به عقب هستند. خودرو را کنار زدم و پیاده شدم. متوجه شدم که در پیچ پایین جاده ستون نظامی نفربر و تانک به سمت ما در حرکت است. در اولین واکنش رگبار یکی از آن ها به سمت ما شلیک شد. چند هلی کوپتر کمی عقب تر ستون را پشتیبانی می کردند. لحظاتی نگذشت که چند فروند هواپیمای عراقی گردنه پاتاق را به شدت بمباران کردند. یکی از نیروهایی که از طرف کرند به سمت پاتاق آمده بود، گفت که یکی از هواپیماهای عراقی چند دقیقه پیش بمب شیمیایی روی جاده ریخت.کنترل پاتاق برای ما و برای دشمن اهمیت زیادی داشت.کنترل گردنه در دست نیروهای دژبان لشکر 81 زرهی ارتش بود. با این که تعداد نفرات مان کم بودند اما در لحظات اول سعی کردیم چند دقیقه آن ها را در پیچ پایین گردنه متوقف کنیم. نیروهای ارتش قبل از گردنه دو دستگاه تانک مستقر کرده و آماده شلیک بودند. که یک موشک از هلی کوپتر و یا هواپیماهای دشمن به سمت تانک خودی آمد و چنان وضعیتی ایجاد شد که تا چند دقیقه زیر دود و آتش بودیم. حمید ابراهیمی را صدا زدم و گفتم که سالم هستی؟ وقتی صدای او را شنیدم. تانک آتش گرفته بود. از حمید خواستم خود را روی جاده و تانک کنار بکشد. چند دستگاه خودرو هم کنار جاده بود که من و بقیه بچه ها سوار آن ها شدیم و خود را به روی گردنه رساندیم.یک نفر از بچه ها را دیدم که یک دستگاه بی سیم پی آر سی پشت خود بسته بود. او را نمی شناختم. از او خواستم اگر ممکن است چند لحظه اجازه دهد تا یک تماس ضروری بگیرم. اجازه داد. با بی سیمی که در اختیارم بود با فرمانده گردان حمزه تماس گرفتم. گردان حمزه داخل شیار پاتاق بود و پوشش درختان آن موانع می شد که وضعیت روی جاده را ببینند. سیدابوالقاسم موسوی فرمانده گردان حمزه گفت که داخل شیار هستیم. تمام نیروها را آماده و به خط کرده ام. اما چون با شما ارتباطی نداشتم، نمی دانستم بایستی چه کنم. گفتم: سید می دانید ما کجا هستیم؟

گفتم: سید ما الان درست بالای سر شما روی جاده و روی گردنه هستیم. جاده محل تردد شما به سمت پاتاق بسته شده است و دیگر نمی توانید از آن استفاده کنید. پس سعی کنید بچه ها را از طریق شیار محل استقرار به سمت پشت پاتاق و از آن جا به سمت «سرخه دیز» و از طریق روستای «شیره چقا» در حوالی جاده کرند به عقب بیاورید.

چند دقیقه بعد ستون گردان حمزه را دیدم که از همان مسیری که به آن ها آدرس دادم به سمت عقب می روند.هر جایی که منافقین را متوقف می کردیم، یک یا دو تانک به سرعت به سمت ما حرکت می کردند و چون ما فقط کلاشینکف داشتیم و در مقابل هجوم تانک ها کاری از پیش نمی بردیم. سرانجام گردنه پاتاق به دست دشمن افتاد. دویست متر از گردنه پاتاق عقب آمدیم.یکی از بچه های اطلاعات به نام صحبت اله سوری با یک بی سیم همراه به طرف من آمد. چند لحظه در کنار هم بودیم که بی سیم صدا می زد: حمید... سوری گوشی را به من داد و گفت که فرمانده لشکر است. گفت: حمید کجایید.گفتم: حوالی پاتاق.گفت: کدام طرف پاتاق. آن طرف پاتاق هستید یا این طرف؟

 گفتم: حاجی ! پاتاق تمام شد. ما الان این طرف پاتاق هستیم.

رسیدند بچه ها به سرعت پیاده شدند به دستور فرمانده لشکر آن ها را به سمت یکی از تپه های کنار جاده که حدود 300 متر فاصله داشت هدایت کردیم. هنوز کاملاً به تپه نرسیده بودیم که ستون زرهی دشمن از موازات ما گذشت. در واقع ستون دشمن گروهان را پشت سر گذاشت. یک جیب فرماندهی ارتش از راه رسید. فرمانده تیپ 2 لشکر 81 زرهی کرمانشاه بود. او با فرمانده لشکر ما احوالپرسی کرد و مشغول چاره جویی شدند.به سرعت به سمت لشکر برگشتم. دیدم حاج نوری و فرمانده تیپ ارتش آن جا نیستند. با حمید ابراهیمی از یکی از شیارها و کنار درختان به سرعت به سمت پیچ بعد آمدیم. حسن رستمیان از بچه های اطلاعات را دیدم. گفتم: حاجی فرمانده لشکر کجاست؟

گفت: گویا او هم همراه حاجی بود مجروح شده، آن ها خودشان را از جاده کنار کشاندند و به داخل شیار سمت چپ جاده که درختان زیادی داشت رفتند.بعد فهمیدم که فرمانده لشکر از ناحیه پا به شدت مجروح می شود و کتف سوری هم تیر می خورد.وارد شهر کرند شدیم در قسمت خروجی کرند به اسلام آباد درگیری تن به تن و بسیار نزدیکی بین نیروهای خودی لشکر 57 ابوالفضل با منافقین آغاز شد. 3 نفر از منافقین که از نیروهای پیش رو و فرماندهان آنها بودند توسط بچه های خودمان هدف قرار گرفته و کشته شدند. در این درگیری پای چپم مورد هدف قرار گرفت و مجروح شد و سردار بزرگ جبهه های غرب و جنوب حمید ابراهیمی هم سرانجام بعد از سالها مبارزه و جهاد خالصانه توسط منافقین کوردل به شهادت رسید و به خیل عظیم شهدا پیوست تا نام و یاد قهرمانی های آن شیرمرد خستگی ناپذیر زنده و جاوید بماند.

منافقین وارد شهر اسلام آباد غرب شدند و به سمت کرمانشاه حرکت کردند.منافقین تلاش می کردند تا مقاومت نیروهای سپاه را بشکنند اما نیروهای سپاه و بسیج از یگان های مختلف با تقدیم شهدای زیادی اجازه ندادند منافقین از آن گردنه عبور کنند. سرانجام در سپیده دم پنجم مرداد ماه 67 عملیات مشترک یگان های سپاه تحت فرمان قرارگاه نجف با پشتیبانی نیروهای هوایی ارتش و هوانیروز بر علیه منافقین آغاز شد. منافقین که راه فراری نداشتند، مجبور بودند تا حد امکان بجنگند. در همان گام اول مقاومت منافقین در هم شکسته شد. خودروها و تانک ها یکی پس از دیگری به آتش کشیده شدند و...

شهید زمان کرمی

آفتاب طلوع کرده بود که یونس آزادبخت فرمانده توپخانه لشکر به مقر پشتیبانی  لشکر آمد و قصد برگشت به سمت منطقه درگیری را داشت. با این که نمی توانستم بدون عصا حرکت کنم، اما تصمیم گرفتم همراه او به خط مقدم بروم. به سمت گردنه چهار زبرد حرکت کردیم. بعد از 40 دقیقه به گردنه چهار زبرد رسیدیم. درگیری به اوج خود رسیده بود. به دلیل فشار زیاد نیروهای ما و نحوه استقرار منافقین که عمدتاً روی جاده آسفالته و اطراف آن بودند، تلفات سنگینی به آن ها وارد می شد.به محض روشنایی هوا هلی کوپترهای هوانیروز در کوتاه ترین زمان ممکن خود را به آسمان منطقه رساندند. با کمک هواپیماها جهنمی برای منافقین مهیا کردند. آن ها مجبور شدند که خطوط مقدم را به تلفات سنگین تخلیه و به سمت دشت حسن آباد عقب نشینی کنند.

همراه آزادبخت با ماشین از گردنه عبور کردیم و به همراه نیروهای درگیر به سمت دشت شروع به پیشروی کردیم.بچه ها فشار را روی آن ها مضاعف کرده و سعی می کردند به آن ها فرصت سازمان دهی مجدد را ندهند.زنان آن ها که توان فرار نداشتند به اسارت در می آمدند. شکست، با گذشت زمان روی منافقین سایه افکنده بود.

هم زمان با این عملیات، تعداد زیادی از نیروهای لشکر 27 محمد رسول الله سپاه از اهواز به سمت کرمانشاه آمده بودند و از مسیر جاده پلدختر- کوهدشت به سمت اسلام اباد و در سه راهی اسلام آباد عقبه منافقین را بسته بودند. نیروهای مردمی هم گروه گروه به سمت کرمانشاه و اسلام اباد در حرکت بودند.به همراه بچه های خط شکن با خودرو حرکت می کردیم.درگیری شدید بین رزمندگان و منافقین در گردنه حسن آباد شروع شد. آن ها قصد داشتند آن جا را حفظ کنند. اما هجوم نیروهای سپاه و بسیج که برنامه ریزی لازم را داشتند مقاومت آن ها را در هم شکست.

به جهت وضعیت جسمانی ام و به جهت سامان دادن به نیروهای خودی تصمیم گرفتم به مقر لشکر در تنگه شوهان مراجعه کنم. به ان جا که رسیدم، حاج نوری فرمانده لشکر را دیدم. بسیاری از بچه ها مشغول جمع آوری غنائم شدند.آن ها ستون منافقین را که در حال عقب نشینی روی جاده بودند، هدف قرار می دادند. منافقین که در سه راه اسلام آباد محاصره شده بودند، فقط تلفات می دادند.

شهید زمان کرمی

چند نفر از بچه ها را مأمور کردم تا به سمت سرپل ذهاب و گردنه پاتاق، محل شهادت داریوش مرادی و زمان کرمی بروند تا شاید بتوانند جنازه آن ها را به عقب منتقل کنند. بچه ها رفتند و موفق شدند جنازه داریوش مرادی و زمان کرمی را به عقب منتقل کنند. سرانجام با شکست سنگینی که به عراقی ها و منافقین تحمیل شد نیروهای خودی در خطوط مرزی مستقر و آمادۀ تعقیب متجاوزین شدند.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ توسط علیرضاکرمی